۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه


دخترم را چه بنامم؟
 عبدالفتاح شفیع یف
فرشته کوچولوی من به زودی دوماهه می شود، اما هنوز بر سر نام او در خانواده به توافق نرسیده ایم. من به او "فرناز" می گویم، چون فرناز نامی است فارسی، خوش آوا، خوش معنا و در تاجیکستان ناپیدا.
مادرم قطعا با این نام موافق نیست، چون برایش نامانوس است و "یاسمن" را ترجیح می دهد. برادرم می گوید، اگر "یاسمن" را نمی پسندم، می توانم آن را به شیوه مدرن به "یسمینه" تبدیل دهم. خواهرم هشدار می دهد که برای دخترم نامی غیراسلامی اختیار نکنم و او را "بی بی عایشه" بنامم.
شماری از دوستانم نیز می پرسند، چرا برای دخترم یک نام "مسلمانی" پیدا نکرده ام.
اما من سر موضع خود مصمم ام و هیچ حرفی نمی تواند اعتقاد من به نام "فرناز" را بشکند، چون تصمیم من بر ندرت و زیبایی و معنای این نام بنا دارد. انشاء الله دیگران را هم به پذیرفتن این نام متقاعد خواهم کرد تا شاید نخستین فرناز هم به تاجیکستان راه یابد.
پایان مد "فارسی"؟
به من می گویند، دیگر نام های کهن فارسی باب روز نیستند. هرچند در اواخر دهه ۱۹۸۰ و اوایل ۱۹۹۰ میلادی این روند فراگیر بود. از این جاست که نام بیشتر جوان های امروز فرحنوش و کیومرث و سروش و سامان و سپهر و نوش آفرین و گردآفرید و آناهیتا و مانند آن است.
آن دوره از تاریخ معاصر تاجیکستان با نهضت ملی و فرهنگی خودجوشی توأم بود. در همان دوره بود که زبان فارسی تاجیکی رسمی شد و نام گذاری ها به شیوه فارسی آغاز گرفت. نام های خانوادگی نوزادان هم تغییر کرد و فارسی شد.
ولی به گفته مسئولان ثبت احوال در شهر دوشنبه، اکنون از آن روند خبری نیست و پدران و مادران نوزادان هزاره نوین میلادی در تاجیکستان غالبا نام های عربی را ترجیح می دهند، چون این نام ها به قول آنها، "کتابی" و "مسلمانی" به شمار می آیند.
اقبال به نام های عربی
شریفه ماه قربانوا، مدیر شعبه ثبت احوال بزرگ ترین ناحیه شهر دوشنبه موسوم به ناحیه سینا، فهرست رایج ترین نام های نوزادان این منطقه در سال ۲۰۰۸ را برای ما می خواند: "آمنه، محمد، علیجان، ابوبکر، ابومسلم، نازنین، صبرینه، سمیه، سمیرا، یسمینه، مریم، بی بی عایشه، بلال..."
خانم قربانوا می گوید، ظرف یک سال اخیر نام های غیرعادی ای چون حذیف، ابوذر، فرشاد، مُعِز، نانسی، رومی، یاسین، انس، عماره به ثبت رسیده اند که اکثرا عربی اند و یا به فکر شماری از مردم، مسلمانی اند.
شریفه قربانوا می گوید، میان هواداران این نام ها جوانانی را هم می توان دید که می آیند و نام "غیراسلامی" خود را به "اسلامی" تبدیل می کنند. در نتیجه، جمشیدها و پرویزها و بختیارها به محمد و ابوبکر و عبدالرحمان تغییر نام می دهند.
انگیزه این روند، تشدید عقیده مذهبی جوانان ارزیابی می شود. پس از شکست تفکر
کمونیستی، هیچ نوع تفکر سکولار مدرنی جایگزین آن نشد.
خلاء فرهنگی ملی، عدم انتشار کتاب هایی که حاوی اندیشه مدرن باشد، فضا را در اختیار گروه های بنیادگرای اسلامی مختلف، از جمله سلفیه گذاشت.
این فرآیند دولت را به واکنش واداشت، به گونه ای که رئیس جمهوری سال میلادی آینده را سال "امام اعظم" عنوان کرد، تا بدین گونه به مذهب حنفی، مذهب رسمی اکثریت مردم تاجیکستان، ارج گذاشته شود. اما آن چه روشن و مبرهن است، گرایش روزافزون جوانان به اسلام سنتی است.
هم اکنون، بسیاری از مردم تاجیکستان (به ویژه نسل زیر ۴۰ سال) تلاش می کنند یکی از پنج وقت نمازشان را در طول روز در جماعت بخوانند، صدای قرائت قرآن و امر به معروف و نهی از منکر ملاها را همیشه می توان در مینی بوس ها و تلفن های همراه شنید و در پرسش و پاسخ نمازهای جمعه موضوع نام گذاری زود زود مطرح می شود.
بختیار نام جوانی پس از خطبه نماز از ملا خواسته بود که برایش یک نام اسلامی برگزیند. آخوند گفت که "بختیار" هم نام خوب و زیباست و با اسلام منافاتی ندارد.
اما عده ای بر این گمان اند که نام های فارسی با کیش زرتشتی پیوند دارند. یک دوستم می گفت که در خیابان پسرش را صدا زده است که رامش نام دارد. یک جوان ریشوی راهگذر او را نکوهش کرد که چرا نام فرزندش زرتشتی است، نه کرامت الله یا عبدالمومن...
نام های "اسلامی" و "غیر اسلامی"
در یکی از شماره های اخیر هفته نامه "اِس اِس اِس اِر" (مخفف اتحاد جماهير شوروی) در این باره مقاله ای چاپ شد. نویسنده آن مطلب از پدیده تعویض نام های فارسی به عربی اظهار نگرانی کرده و پرسیده بود که به چه دلیلی باید "جمشید" را یک نام زرتشتی بدانیم، در حالی که اسطوره شاه جمشید به صدها سال پیش از زرتشت برمی گردد. او پرسیده بود که "عبد المطلب" چه ربطی به اسلام دارد، چون پدربزرگ پیامبر اسلام، اسلام نیاورده بود.
من هم در دفاع از نام "فرناز" می گویم که برای یک مسلمان مهم آن است که خلق و خوی اسلامی داشته باشد، نه نام عربی. و نام نمی تواند اسلامی یا غیراسلامی باشد. نام یا فارسی است یا عربی یا روسی یا یونانی یا غیره.
نام خانوادگی
در عهد شوروی نام خانوادگی اکثر ما پسوند روسی داشت و به ندرت می شد نام حانوادگی فارسی را دید که آن هم صرفا متعلق به چهره های فرهنگی تاجیکستان بود، به مانند عینی، اکرامی، الغ زاده و غیره.
در اواخر دهه ۱۹۸۰ و اوایل ۱۹۹۰ میلادی مردم تاجیکستان سیل آسا به نام های خانوادگی پارسی رو آوردند. اما این روند، به مانند دیگر جنبش های فرهنگی کشور، با آغاز جنگ داخلی در سال ۱۹۹۲ متوقف شد.
تصمیم امامعلی رحمان مبنی بر خذف پسوند روسی "اف" از نام خانوادگی اش این گرایش را دوباره زنده کرد. اما دیگر اين گرايش به مانند روند نخست، خودجوش جلوه نمی کند، بلکه بیشتر به مثابه پیروی از اقدام رهبر است.
نام خانوادگی در تاجیکستان معمولا از نام پدر برمی آید. برخی به نام پدر پسوندهای "دخت"، "پور"، "زاده"، "زاد" و "ای" را می افزایند. شمار زیادی از افراد هم ترجیح می دهند هیچ پسوندی را به نام پدر خود نچسبانند و آن را ساده نگه دارند.
رایج ترین پسوند و پیشوند های نام ها در تاجیکستان
زنانه:با پیشواژه "گل": گلرفتار، گلبهار، گلجهان، گلرو، گلخمار، گلستان، گل افشان، گلناره. و با نام گلها – یاسمن، صدبرگ، لاله، نرگس، بنفشه.با پسواژه "ناز": شهناز، فرحناز، گلناز، دلناز.با پیشواژه "دل": دل افروز، دل رفتار، دلارام، دلربا، دلناز، دل انگیز.با پسواژه "انگیز": زرانگیز، مهرانگیز، دل انگیز، روح انگیز، سحرانگیز.
دیگر نام های رایج زنانه: ستاره، شهلا، مدینه، مهینه، صبرینه، یسمینه، تهمینه، رخشانه، آمنه، عایشه، فاطمه، زهرا، رقیه، شبنم، منیژه، مژگانه، مفتونه.
مردانه:با پیشواژه "عبد": عبدالرحمان، عبدالرحیم، عبدالکریم، عبدالملک، عبدالله.با پسواژه "دین": رحم الدین، تاج الدین، نصرالدین، نجم الدین، صدرالدین.با پسواژه "الله": کرامت الله، نجیب الله، فتح الله، نذرالله، نصرالله.با واژه "شیر": شیرافکن، شیرعلی، پنجشیر، شیرزاد.
دیگر نام های رایج مردانه:محمد، طاهر، حسن، حسین، نوروز، بهروز، بهزاد، فیروز، فرهاد.نام هایی که طی چند دهه اخیر دیگر گذاشته نمی شوند: تبرعلی، تیشه بای، گرگعلی، بوری بای، سنگعلی، جمعه، چارشنبه و شنبه و غیره.

بدخشان


حسن آرا ميرزا
پشت کوه های بلند و پرچین بدخشان فرهنگی نهفته است که بخش هایی از آن طی هزاران سال ناب مانده. زبان های ایرانی شرقی مانند شغنی، یزگلامی، منجی، اشکاشمی و وخی از جمله همین ویژگی های فرهنگ دیرینه این منطقه تقسیم شده میان تاجیکستان و افغانستان است.
منطقه بدخشان در دنیای باستان، به مانند سغد و باختر و خوارزم، با قوم های سکایی مسکون بود. سکایی ها کوچیان ایرانی تباری بودند که مناطق پهناوری را –از سیبری و آسیای میانه گرفته تا غرب چین و افغانستان و شمال پاکستان– فرا گرفته بودند. در یکی از کتیبه های داریوش یکم هخامنشی نام گروهی از سکایی ها به شکل "سکا تیگره خودا" (سکای تیزخود یا دارای کلاهخود نوک تیز) آمده است.
بنا به شواهد باستان شناختی، مردم شناختی و زبان شناختی، سکایی ها مهرپرست و سپس مزدیسنی بودند و زبانشان از جمله زبان های شرقی ایرانی بود. اکنون هم زبان های بدخشی از نزدیک ترین گویش ها به زبان اصیل سکایی دانسته می شود. زبان اوستیایی یا ایرونی قفقاز نیز از خویشاوندان نزدیک زبان های بدخشی است.
به نوشته هرودت، تاریخ نگار یونانی، سکایی های "دراز چانه" آسیای میانه بودند که به سلطه یونان بر سرزمین باختر پایان نهادند. به نوشته او، سکایی ها چشم های سبز آبی گونه ای داشتند که از چشم مردمان دیگر متفاوت بود. تاریخ نگاران چین باستان نیز از سکایی های "چشم آبی و روشن" گفته اند که کنترل باختر را از دست یونانیان ربودند. این ویژگی های ظاهری را اکنون نیز در بسیاری از مناطق کوهستانی تاجیکستان، به ویژه در بدخشان می توان مشاهده کرد.
جمجمه یک انسان غارنشین ۱۲۰ هزار ساله که در غار دره کور بدخشان افغانستان کشف شده، گواه است که در این منطقه از دوران باستان انسان های اولیه زندگی می کرده اند. کاوش های باستان شناختی در منطقه مرغاب بدخشان تاجیکستان که طی سال های ۱۹۶۰ و ۱۹۶۱ میلادی انجام گرفت، شواهدی را از موجودیت دهکده های باستانی در این ناحیه روی خاک آورد که قدمتشان به هزاره هشتم تا پنجم پیش از میلاد برمی گردد.
رود پنج، بدخشان تاجیکستان را که بخش اعظم این منطقه است، از بدخشان افغانستان جدا می کند. این جدایی از سال ۱۸۹۵، از زمان معاملات امپراتوری های روسیه و بریتانیا موسوم به "بازی بزرگ"، به یادگار مانده است.
اما زبان های بدخشی تا کنون در هر دو بدخشان زنده است، هرچند شمار گویش وران آنها رو به کاهش است. تعداد زبان های بدخشی نیز زمانی بیشتر از این بوده، اما با گذشت زمان زبان پارسی جای زبان های کهن را گرفت. زبان ونجی بدخشان که در سده ۱۹ از بین رفت، از تازه ترین نمونه های اضمحلال یک زبان ایرانی است.
اما تا کنون هزاران تن دیگر به زبان های بدخشی یا پامیری حرف می زنند که همگی به شدت از پارسی تاثیر پذیرفته اند. بیشتر گویش وران این زبان ها در تاجیکستان به سر می بردند و از لحاظ قومی نیز تاجیک به شمار می آیند.
در زبان شغنی که زبان عمده پامیری است، به "چه حال داری؟" می گویند "تسه رنگت؟" که با "چه رنگی" یا "چه رنگت" پارسی هم ریشه است.
افزون بر زبان های باستانی، مردم بدخشان توانسته اند رسوم دیرین را از دل آشوب های تاریخ گذر دهند و به روزگار ما برسانند. ارج گذاری به آتش، نحوه خاص خانه سازی که روزنه را در سقف قرار می دهد، رسوم مفصل نوروزی، موسیقی که گویی از فراسوی تاریخ به گوش می رسد، رنگ سپید جامه و کلاه های سرخ زنان و مردان، همه از نوادر حوزه تمدن ایرانی است، که هرچند ریشه های ایرانی ناب دارد، در اندک جایی حفظ شده است.
یکی دیگر از وجوه عمده تفاوت تاجیکان بدخشان از مردم ایرانی تبار دیگر مذهب اکثریت آنهاست. بیشتر جمعیت استان بدخشان پیرو کیش اسماعیلیه اند و حکیم ناصر خسرو، شاعر و فیلسوف سده ۱۱ میلادی را به عنوان دین گستر اصلی در این منطقه، بزرگ می دارند.
چه چیزی باعث شده که بدخشی ها این همه خودویژه باشند؟
کوهستان صعب العبور که همواره سپر این منطقه در برابر خطرها و نفوذ خارجی بوده است، می تواند دلیل اصلی این خودویژگی باشد. بلندترین قله اتحاد شوروی پیشین که قبلا کمونیسم نام داشت و اکنون اسماعیل سامانی، در همین منطقه واقع است. از این جاست که بدخشان را مردم محلی "بام جهان" نیز می نامند.
اما این موقعیت جغرافیایی استثنایی تبعات منفی فراوانی نیز دارد.
برای مردم بدخشان، زمستان به معنای گسستگی ارتباط زمینی با دوشنبه، پایتخت این کشور است. ارتباط هوایی نیز به دلیل بدی هوا دچار اختلال می شود. گردنه هایی که بدخشان را با دوشنبه می پیوندند، طی پنج تا شش ماه فصل سرما زیر برف انبوه می مانند. این گردنه ها بدون سرما و برف هم برای حرکت خودرو چندان مساعد نیستند، چون سال هاست که ترمیم نشده اند.
برای سفر از شهر دوشنبه به استان بدخشان تاجیکستان دو راه زمینی وجود دارد: یک جاده ۵۷۰ کیلومتری بازمانده از دوران شوروی که پایتخت را با وادی رشت در شرق و سپس با گردنه خابورباط می پیوندد که به شهر خارغ، مرکز استان بدخشان منتهی می شود.
گردنه خابورباط در ارتفاع حدود ۳۵۰۰ متر از سطح آب، یکی از سخت ترین تکه های این مسیر است. این مسیر همه ساله از ماه نوامبر تا اواخر مارس زیر برف می ماند و مسدود است.
جاده دوم که بخش هایی از آن پس از استقلال تاجیکستان ساخته شده، حدود ۷۰۰ کیلومتر طول دارد و از طریق استان ختلان در جنوب کشور به مرکز استان بدخشان می پیوندد. این جاده از شرایطی بهتر از جاده نخست برخوردار است، اما بخش هایی از آن در دست تعمیر است.
این جاده ها گاه در فصل بهار نیز بسته می شوند، چون حادثه های زمین لغزه، ریزش بهمن و سیل در این منطقه به وفور اتفاق می افتد. ناسازگاری جاده ها با استانداردهای بین المللی پی آمدهای این حادثه ها را فجیع تر می کند. طی هشت ماه نخست سال میلادی جاری در جاده های تاجیکستان بیش از سیصد تن کشته و حدود هزار و دویست نفر زخمی شدند.

درپناه بام جهان


 حسن آرا ميرزا
پشت کوه های بلند و پرچین بدخشان فرهنگی نهفته است که بخش هایی از آن طی هزاران سال ناب مانده. زبان های ایرانی شرقی مانند شغنی، یزگلامی، منجی، اشکاشمی و وخی از جمله همین ویژگی های فرهنگ دیرینه این منطقه تقسیم شده میان تاجیکستان و افغانستان است.
منطقه بدخشان در دنیای باستان، به مانند سغد و باختر و خوارزم، با قوم های سکایی مسکون بود. سکایی ها کوچیان ایرانی تباری بودند که مناطق پهناوری را –از سیبری و آسیای میانه گرفته تا غرب چین و افغانستان و شمال پاکستان– فرا گرفته بودند. در یکی از کتیبه های داریوش یکم هخامنشی نام گروهی از سکایی ها به شکل "سکا تیگره خودا" (سکای تیزخود یا دارای کلاهخود نوک تیز) آمده است.
بنا به شواهد باستان شناختی، مردم شناختی و زبان شناختی، سکایی ها مهرپرست و سپس مزدیسنی بودند و زبانشان از جمله زبان های شرقی ایرانی بود. اکنون هم زبان های بدخشی از نزدیک ترین گویش ها به زبان اصیل سکایی دانسته می شود. زبان اوستیایی یا ایرونی قفقاز نیز از خویشاوندان نزدیک زبان های بدخشی است.
به نوشته هرودت، تاریخ نگار یونانی، سکایی های "دراز چانه" آسیای میانه بودند که به سلطه یونان بر سرزمین باختر پایان نهادند. به نوشته او، سکایی ها چشم های سبز آبی گونه ای داشتند که از چشم مردمان دیگر متفاوت بود. تاریخ نگاران چین باستان نیز از سکایی های "چشم آبی و روشن" گفته اند که کنترل باختر را از دست یونانیان ربودند. این ویژگی های ظاهری را اکنون نیز در بسیاری از مناطق کوهستانی تاجیکستان، به ویژه در بدخشان می توان مشاهده کرد.
جمجمه یک انسان غارنشین ۱۲۰ هزار ساله که در غار دره کور بدخشان افغانستان کشف شده، گواه است که در این منطقه از دوران باستان انسان های اولیه زندگی می کرده اند. کاوش های باستان شناختی در منطقه مرغاب بدخشان تاجیکستان که طی سال های ۱۹۶۰ و ۱۹۶۱ میلادی انجام گرفت، شواهدی را از موجودیت دهکده های باستانی در این ناحیه روی خاک آورد که قدمتشان به هزاره هشتم تا پنجم پیش از میلاد برمی گردد.
رود پنج، بدخشان تاجیکستان را که بخش اعظم این منطقه است، از بدخشان افغانستان جدا می کند. این جدایی از سال ۱۸۹۵، از زمان معاملات امپراتوری های روسیه و بریتانیا موسوم به "بازی بزرگ"، به یادگار مانده است.
اما زبان های بدخشی تا کنون در هر دو بدخشان زنده است، هرچند شمار گویش وران آنها رو به کاهش است. تعداد زبان های بدخشی نیز زمانی بیشتر از این بوده، اما با گذشت زمان زبان پارسی جای زبان های کهن را گرفت. زبان ونجی بدخشان که در سده ۱۹ از بین رفت، از تازه ترین نمونه های اضمحلال یک زبان ایرانی است.
اما تا کنون هزاران تن دیگر به زبان های بدخشی یا پامیری حرف می زنند که همگی به شدت از پارسی تاثیر پذیرفته اند. بیشتر گویش وران این زبان ها در تاجیکستان به سر می بردند و از لحاظ قومی نیز تاجیک به شمار می آیند.
در زبان شغنی که زبان عمده پامیری است، به "چه حال داری؟" می گویند "تسه رنگت؟" که با "چه رنگی" یا "چه رنگت" پارسی هم ریشه است.
افزون بر زبان های باستانی، مردم بدخشان توانسته اند رسوم دیرین را از دل آشوب های تاریخ گذر دهند و به روزگار ما برسانند. ارج گذاری به آتش، نحوه خاص خانه سازی که روزنه را در سقف قرار می دهد، رسوم مفصل نوروزی، موسیقی که گویی از فراسوی تاریخ به گوش می رسد، رنگ سپید جامه و کلاه های سرخ زنان و مردان، همه از نوادر حوزه تمدن ایرانی است، که هرچند ریشه های ایرانی ناب دارد، در اندک جایی حفظ شده است.
یکی دیگر از وجوه عمده تفاوت تاجیکان بدخشان از مردم ایرانی تبار دیگر مذهب اکثریت آنهاست. بیشتر جمعیت استان بدخشان پیرو کیش اسماعیلیه اند و حکیم ناصر خسرو، شاعر و فیلسوف سده ۱۱ میلادی را به عنوان دین گستر اصلی در این منطقه، بزرگ می دارند.
چه چیزی باعث شده که بدخشی ها این همه خودویژه باشند؟
کوهستان صعب العبور که همواره سپر این منطقه در برابر خطرها و نفوذ خارجی بوده است، می تواند دلیل اصلی این خودویژگی باشد. بلندترین قله اتحاد شوروی پیشین که قبلا کمونیسم نام داشت و اکنون اسماعیل سامانی، در همین منطقه واقع است. از این جاست که بدخشان را مردم محلی "بام جهان" نیز می نامند.
اما این موقعیت جغرافیایی استثنایی تبعات منفی فراوانی نیز دارد.
برای مردم بدخشان، زمستان به معنای گسستگی ارتباط زمینی با دوشنبه، پایتخت این کشور است. ارتباط هوایی نیز به دلیل بدی هوا دچار اختلال می شود. گردنه هایی که بدخشان را با دوشنبه می پیوندند، طی پنج تا شش ماه فصل سرما زیر برف انبوه می مانند. این گردنه ها بدون سرما و برف هم برای حرکت خودرو چندان مساعد نیستند، چون سال هاست که ترمیم نشده اند.
برای سفر از شهر دوشنبه به استان بدخشان تاجیکستان دو راه زمینی وجود دارد: یک جاده ۵۷۰ کیلومتری بازمانده از دوران شوروی که پایتخت را با وادی رشت در شرق و سپس با گردنه خابورباط می پیوندد که به شهر خارغ، مرکز استان بدخشان منتهی می شود.
گردنه خابورباط در ارتفاع حدود ۳۵۰۰ متر از سطح آب، یکی از سخت ترین تکه های این مسیر است. این مسیر همه ساله از ماه نوامبر تا اواخر مارس زیر برف می ماند و مسدود است.
جاده دوم که بخش هایی از آن پس از استقلال تاجیکستان ساخته شده، حدود ۷۰۰ کیلومتر طول دارد و از طریق استان ختلان در جنوب کشور به مرکز استان بدخشان می پیوندد. این جاده از شرایطی بهتر از جاده نخست برخوردار است، اما بخش هایی از آن در دست تعمیر است.
این جاده ها گاه در فصل بهار نیز بسته می شوند، چون حادثه های زمین لغزه، ریزش بهمن و سیل در این منطقه به وفور اتفاق می افتد. ناسازگاری جاده ها با استانداردهای بین المللی پی آمدهای این حادثه ها را فجیع تر می کند. طی هشت ماه نخست سال میلادی جاری در جاده های تاجیکستان بیش از سیصد تن کشته و حدود هزار و دویست نفر زخمی شدند.

آواز طلایی رفت


 عبدالفتاح شفيع يف
استاد استادان. سرآمد رستاخيز موسيقى سنتى تاجيک. حنجره طلايى. اينها از جمله توصيف هايى بود كه روز يک شنبه گذشته در مراسم خاك سپارى "باى محمد نيازى"، از معروف ترين ششمقام خوانان تاجيكستان، در مورد اين استاد هنر گفته شد.
وى در سن هشتاد و دو سالگى در حلقه خاندان و يار و دوستانش در شهر خجند زندگى را بدرود گفت.
پروفسور باى محمد نيازى، تا لحظه اى كه بيمارى او را از پا در نياورد، در دانشكده هنر دانشگاه دولتى خجند موسيقى سنتى تاجيک، موسوم به ششمقام را تدريس مى كرد.
وى ده سال پيش همراه با جوره بيک مراد، يكى ديگر از ششمقام خوانان سرشناس تاجيكستان، گروه موسيقى سنتى "نور خجند" را پايه ريزى كرد و تا پايان عمر پربارش در رشد و رونق آن كوشيد.
در زمانى كه انواع مختلف موسيقى مدرن فضاى خفقان آورى را براى موسيقى سنتى و مردمى فراهم كرده بود، نيازى دست از تلاش براى شكوفايى ششمقام برنداشت و جوانان بسيارى را با اين فن پيچيده آشنا كرد. در پى زحمت هاى همو بود كه دانشكده هنر دانشگاه خجند به كانون اصلى ششمقام در كشور تبديل شد.
خجند، زادگاه باى محمد نيازى است و صحنه چندين دهه پيكار هنرى وى. طى هشتاد و دو سال زندگى او ۵۳ سرود بلند ششمقام را ضبط كرد كه هر كدام به تنهايى راهنمايى است براى آوازخوانان تازه كار. در كنار كار هنرى، وى براى شاگردان خود و علاقه مندان به آموزش فن ششمقام چندين كتاب درسى نوشت.
فرقت سعيد، رهبر گروه ششمقام خوانان در شهر دوشنبه و از شاگردان باى محمد نيازى، او را استاد استادان ششمقام و احيا كننده سبک تاجيكى ششمقام مى داند.
در گذشته چنين احساس مى شد كه ششمقام تاجيكى با ششمقام ازبكى در هم آميخته است و الحان برخى از آوازخوانان از اصالت تاجيكى بى بهره است. اما به باور بسيارى از دانايان ششمقام، باى محمد نيازى با كنار گذاشتن كشش هاى صوتى ويژه ششمقام ازبكى، موسيقى سنتى تاجيكى را به حالت ناب و اصيل آن برگرداند.
فرقت سعيد به ياد مى آورد كه صدرالدين عينى، پايه گذار ادبيات شوروى تاجيک، باى محمد نيازى را "آواز طلايى تاجيک" ناميده بود و همين توصيف در روز درگذشت هنرمند شهير عنوان خبرهاى رسانه هاى محلى بود.
جوره بيک مراد هم كه خود از استادان ششمقام است، شاگرد باى محمد نيازى بود. وى مى گويد كه جهان پارسى گو يک صاحب مكتب موسيقى سنتى را از دست داد. به باور او، بهترين يادگارهايى كه از استادش به جا مانده است، كتاب هاى او و سرودهاى تحسين برانگيزش بر اشعار بزرگان نظم پارسى است.
وى اقبال دوباره جوانان تاجيک به موسيقى سنتى را هم حاصل زحمت هاى باى محمد نيازى مى داند. باى محمد نيازى در ظرف سى سال اخير در دانشگاه هاى دوشنبه و خجند ششمقام و موسيقى مردمى را تدريس مى كرد.
يادگار باى محمد نيازى در صحنه موسيقى تاجيكستان، نوه او تهمينه نيازوا است كه چندى پيش در يک مسابقه بين المللى ميان كشورهاى شوروى پيشين مقام اول را اشغال كرد. با اين كه تهمينه، به مانند بسيارى ديگر از جوانان همسن و سالش، بيشتر به موسيقى مدرن علاقه دارد، حضور پدربزرگ هنرمندى چون باى محمد نيازى در زندگى اش، در كامگارى اخير او بى تاثير نبوده است.
متن آهنگ اى جان من اسيرت، غزل مشفقى، با آواز باى محمد نيازى:
اى جان من اسيرت، اى عمر من فدايت
عمرم به آخر آمد بى لعل جان فزايت
فرياد از آن كه هرگز ترک جفا نكردى
افسوس از اين كه مُردم بر وعده وفايت
تو مى روى خرامان، من با دو چشم گريان
آشفته و پريشان چون كاكل از قفايت
نى بخت آن كه يک شب دستم رسد به زلفت
نى پاى آن كه روزى بگريزم از جفايت

همچنان چشم به راه گوگوش


 حسن آرا میرزا
مردم آسیای میانه در زمان شوروی هم با بسیاری از آوازخوانان ایران و افغانستان را می شناختند. در کشور فارسی زبان تاجیکستان، کسانی چون گوگوش، احمد ظاهر، ساربان، احمد ولی، لیلا فروهر، هنگامه، هایده، مهستی، معین، مهوش و دیگران نام های بسیار آشنایی بودند.
در آغاز دهه ۱۹۷۰ بود که آواز گوگوش برای نخستین بار وارد تاجیکستان شد، اما ورود آن یکباره و حضور آن فراگیر نبود، بلکه برخی از روشنفکران، به ویژه مترجم هایی که به ایران و افغانستان می رفتند، از آن جا با آواز گوگوش برمی گشتند.
نوارهای گوگوش به آهستگی در محفل های دوستان و نزدیکان این افراد به طور زیرزمینی تکثیر و پخش می شد. راز این کامگاری، در کنار صدا و سیمای گیرای خواننده، زبان مشترک او با مردم تاجیکستان بود.
آشنایی مردم با سیمای گوگوش اندکی دیرتر اتفاق افتاد. در اواسط دهه ۱۹۸۰ میلادی سیلی از جوانان مشتاق دیدن و شنیدن سیما و صدای ایرانی به گیشه های شهرهای بزرگ تاجیکستان حمله کردند، تا بازی گوگوش در فیلم "در امتداد شب" را ببینند. شاید یک چنین استقبال از هیچ فیلمی در تاجیکستان دیگر صورت نگرفته است.
با تصویر گوگوش، اشتیاق دیدار با گوگوش در دل هزاران تن از مردم تاجیکستان خانه کرد. عشقی که محی الدین عالمپور، روزنامه نگار فقید تاجیک را در اوایل دهه ۱۹۹۰ به تهران، به دیدار گوگوش کشاند.
عالمپور پیش و پس از آن دیدار در باره گوگوش کتاب نوشت و برنامه های تلویزیونی "ستاره های شرق" را ساخت و بینندگان را با آهنگ ها و جزئیات زندگی گوگوش و نیز دیگرانی چون هایده، احمد ظاهر، لیلا فروهر هم آشنا کرد.
از لحاظ محبوبیت، گوگوش و احمد ظاهر در تاجیکستان شانه به شانه هم قرار داشتند و آواز این دو آوازخوان ایران و افغانستان را می شد تقریبا در همه جای تاجیکستان شنید.
در زمانی که حزب دمکراتبک خلق در حکومت بود برپایی نخستین کنسرت هاى هنرمندان افغانستان و تاجیکستان در دو کشور آسان شد و کسانی چون مهوش، هنگامه، احمد ولی و چندی دیگر از آوازخوانان کشور همسایه برای نخستین بار در شهر دوشنبه کنسرت دادند. با دو سفر هنری ظاهر هویدا، یکی دیگر از آوازخوانان بنام افغانستان، محبوبیت موسیقی افغانی در تاجیکستان بیشتر شد.
از تاجیکستان هم گروه رقص "زیبا" و گروه سازی و آوازی "گلشن" بارها در افغانستان کنسرت برگزار کردند و در آن سوی رود آمو هم هوادارن بی شماری یافتند. این مراودات هنری تا پایان حضور نیروهای شوروی در افغانستان ادامه داشت و با تشدید درگیری ها در آن کشور متوقف شد.
رفتن بسیاری از آوازخوانان ایرانی به اروپا و امریکا و روی کار آمدن نسل نوی از خوانندگان فارسی زبان در غرب اندک اندک پای آن ها را به تاجیکستان بازکرد.
از سوی دیگر پس از سقوط طالبان، منیژه دولت، آوازخوان تاجیک، راهگشا و پیش آهنگ دیگر هنرمندانی شد که در افغانستان هنرنمایی کردند.
در گذشته شمار هنرمندان همزبان محبوب از شمار انگشتان یک دست تجاوز نمی کرد. اما اکنون منصور، اندی، آرش، فرهاد دریا، ولی و چندین آوازخوان دیگر به این زمره پیوسته اند.
بسیاری از این هنرمندان، از جمله منصور و اندی و آرش و لیلا فروهر و فرهاد دریا در شهرهای تاجیکستان کنسرت ها برگزار کردند که در پی آن محبوبیتشان میان مردم تاجیکستان بیش از پیش شد.
ولی از آغاز استقلال تاجیکستان تا کنون هواداران موسیقی امیدوار اند که دو تن از محبوب ترین آوازخوانان ایرانی شان، گوگوش و معین را روی صحنه های خود ببينند. یکی از رایج ترین دروغ های مطبوعاتی تاجیکستان در روز اول آوریل (دروغ سیزده) خبر ورود قریب الوقوع گوگوش به تاجیکستان است. با این که این دروغ تقریبا همه ساله تکرار می شود، شماری از آدمان خوش باور هم چنان آن را باور مى کنند.

یکی ازدوسال نو ما

 حُسن آرا ميرزا
تجليل از سال نو ميلادی نمادی از هويت دوگانه ما مردم تاجيکستان است. از اوان کودکی چشم براه پايان ماه دسامبر بودم، تا مادرم کاج بلندی را در يک گوشه اتاق نشيمن بيارايد و پايه آن را با پنبه بپوشاند، گو اين که زير برف مانده است.
تا لحظه سال تحويل که هميشه در راس ساعت دوازده نيمه شب ۳۱ دسامبر فرا می رسيد، بی صبرانه منتظر ارمغان و هدايای پدر و مادر و ديگر اعضای بزرگسال خانواده می مانديم. امسال هم آن شوق انتظار را می شد در چشمان کودکان ديد.
سال نو ميلادی از بازمانده های دوران شوروی است. با اين که بنا به آمار رسمی بيش از ۹۵ درصد جمعيت تاجيکستان را مسلمانان تشکيل می دهند، اين جشن که به کيش مسيحيت برمی گردد، همچنان مرسوم است. چون سالشماری رسمی کشور هم گريگوری است و همانا در شب ۳۱ دسامبر است که سال ما رسما تحويل می شود.
معمولا در شامگاه ۳۱ دسامبر جوانان به ميدان و خيابان های مرکزی شهر می ريزند و ميدان اسماعيل سامانی شهر دوشنبه در اين روز شلوغ ترين محل تاجيکستان است.
کودکان و جوانان در اين مراسم غالبا ماسک های مختلف بر صورتشان کشيده اند و پوشش قهرمان های فيلم ها را به تن دارند. آنها دور کاج سال نو که در تاجيکستان به آن عرچه می گويند، پايکوبی و بازی می کنند.
بابای برفی (پاپا نوئل) و نوه او "برفک" قهرمان های اصلی برنامه های سال نو ميلادی اند. آنها مسابقه ها برگزار می کنند و به برندگان آن هديه ها می دهند. در ميدان اصلی پايتخت نقش اين دو را هنرپيشه های سرشناس تاجيکستان بازی می کنند.
در لحظه تحويل سال هزاران فشفشه به فضا رها می شود و آسمان شهر مشعشع و روشن می شود و با رنگ های مختلف در می آميزد.
اما اوايل ماه دسامبر امسال شايعه اى در شهر دوشنبه پيچيد که گويا از اين به بعد از سال نو مسيحی تجليل نخواهد شد. پخش اين شايعات تا روز ۲۱ دسامبر ادامه داشت، اما شامگاه آن روز کاج باشکوهی در ميدان سامانی قد افراخت و به شايعات پايان نهاد.
در قلمرو تاجيکستان امروزه نخستين بار مراسم سال نو مسيحی را ماموران و کارگران روس مقيم شهر خجند و استان بدخشان در اواخر دهه ۱۸۹۰ برگزار کردند. در آن دوران عمدتا مرزبانان روس در استان بدخشان بودند که در آستانه سال نو منزل های خود را با کاج مزين با اسباب بازی ها می آراستند. تدريجا برخی از مردم تحصيل کرده و غرب گرای بومی به اين جشن علاقه ظاهر کردند.
در جمهوری سوسياليستی بخارا نخستين بار آن را مقامات کمونيست در آغاز دهه ۱۹۲۰ جشن گرفتند. با تغيير سال شماری از هجری خورشيدی به گريگوری، اندک اندک فرهنگ تجليل از اين روز ميان مردم رايج شد.
راه ترويج آن هم برپايی برنامه های شاد و رنگين در مدرسه های همگانی و دانشگاه ها بود. کودکان با لباس های جشنی صف می بستند و آواز می خواندند: سال نو آمد / شاد و غزلخوان / تبريک گوييم / آن را رفيقان!
با ورود راديو و تلويزيون به جمهوری، تجليل از سال نو ميلادی رونق بيشتر يافت. برنامه های ديدنی شبکه های تاجيکی و روسی تلويزيون محفل خانواده ها را تا بامداد اول ژانويه گرم می کرد. در دهه ۱۹۶۰ جشن هاى سال نو ميلادی به خانه و کاشانه تقريبا همه مردم تاجيکستان راه يافت.
حتا طی چهار سال جنگ جهانی دوم که مردم تاجيکستان هم در آن نقش عمده داشتند، در شهر و نواحی کشور کاج های بزرگ آراسته می شد و مردم به تجليل از سال نو ميلادی تشويق می شدند.
در کنار اين، تجليل از نوروز که سال نو سنتی مردم تاجيکستان است، ناپسنديده و يکی از رسوم مردم واپس مانده تلقی می شد. اما عليرغم تلاش های فراوان مقامات کمونيست، مردم نوروز را هم گرامی می داشتند.
در نتيجه نوروز به جشن سال نو خانگی تبديل شد و ۳۱ دسامبر از سال نو خيابانی تجليل می شد و بدين گونه، هويت دوگانه تاجيک ها در برپايی سال نو شکل گرفت.
اکنون هر دو جشن سال نو رسمی است و با حشمت و شکوه برگزار می شود. اما با ورود يکی سال رسما تغيير می کند و با ورود دومی، طبيعت جامه نو به تن می کند.

چرا به تاجیکستان سفرکنیم ؟


 داريوش رجبيان
چرا به تاجيکستان سفر کنيم؟ اين نخستين پرسشی است که در ديباچه کتاب راهنمای مصور "تاجيکستان و کوهستان پامير" آمده است. برای بسياری از مردم دنیا تاجيکستان کشور چندان شناخته ای نیست. از اين رو، رابرت ميدلتون و هيو توماس، دو نويسنده اصلی اين کتاب نفيس هفتصد صفحه ای که به انگلیسی نوشته شده، نخست تلاش کرده اند به اين پرسش بجا پاسخ بدهند.
نويسندگان کتاب، تاجيکستان را کشوری می دانند که به درد يک سياح می خورد، نه يک گردشگر معمولی که انتظار دارد از آسايش يک سفر لوکس برخوردار باشد. تاجيکستان، محلی است برای کسانی که حاضراند در جستجوی جلوه ها و منظره های دلفريب و وحشی، راهی سخت و ناآشنا را بپيمايند و محنت راه را با مهمان نوازی خارق العاده مردم بومی آن جبران کنند.
در واقع، "تاجيکستان بهشت راهنوردان و کوهنوردان و دوچرخه سواران و عکاسان و افرادی است که مشتاق ديدن منظره های زيبا و دست نخورده اند. کوهستان پامير، فان، زرافشان و حصار فضای فراخ مناسبی برای انجام همه اين کارهاست."
برای بسياری از غربی ها اين ديدگاه نويسندگان کتاب غيرمنتظره خواهد بود که "تاجيکستان از اکثر کشورهای اروپايی امن تر است." در حالی که در پی جنگ داخلی اين کشور که در سال 1997 ميلادی پايان يافت، سفارت های اروپايی در تارنماهای خود به شهروندانشان توصيه کردند که بهتر است از سفر به تاجيکستان خودداری کنند.
اما در واقع، ميزان بزهکاری در تاجيکستان به مراتب پايين تر از بسياری از کشورهای اروپايی است. با وجود اين که تاکنون در باريکه های مرزی تاجيکستان با ازبکستان و افغانستان و در برخی از نواحی منطقه رشت در شرق تاجيکستان مين های سالم از دوران جنگ داخلی باقی مانده اند. اما اين مناطق نشان گذاری شده و احتمال برخورد با مين ها اندک است.
ولی هشداری که نویسندگان می دهند، مربوط به آب آشاميدنی است. به دليل فرسودگی سامانه آب رسانی تاجيکستان آب شير در سراسر کشور آلوده است. از اين رو از نوشيدن آن بايد جدا پرهيز کرد. آب را بهتر است از فروشگاه ها بخريد.
بخش آداب و رسوم مردمی، خواندنی است. مرتبان کتاب به ظريف ترين نکات مربوطه توجه کرده اند و برای نمونه، از مسافران خواسته اند که هميشه قبل از ورود به خانه کسی کفش هاشان را در بيارند؛ به هنگام ادای درود و سلام دست روی سينه داشته باشند؛ روی ميز يا سفره پا نگذارند؛ حتا اگر غذا اشتهاآور نباشد، دست کم دو سه بار به آن ميل کنند؛ در پايان تناول به نشان سپاسگزاری از نعمات خدا دست به رخسار بکشند؛ در حضور مردم محلی دماغشان را با سر و صدا پاک نکنند و غيره.
بيش از هفتاد سال سياست سنت ستيز شوروی هم نتوانسته است اين آداب و رسوم را به کلی بزدايد.
اما آن دوران در ميان تاجيکان عادات تازه ای را مرسوم کرده است که علاقه مردان به مشروبات، به ويژه ودکا، از جمله آن است. ودکا را در ضيافت ها همواره با نوشبادهای مفصل و به فراوانی می نوشند. برای آنانی که به نوشيدن ودکا خو نگرفته اند، کتاب راهنما توصيه می کند که از همان آغاز ضيافت به جای ودکا آبجو يا چايی بنوشند، وگرنه مجبور خواهند شد با اصرار ميزبان تا پايان بزم می گساری کنند.

رابرت ميدلتون در بخش تاريخچه تاجيکستان دوره های مختلف تاريخی اين سامان، از سکايی ها و هخامنشيان و مقدونی ها و پارت ها و کوشانيان گرفته تا روسيه تزاری و اتحاد شوروی را به اختصار مرور کرده است.
وی می نويسد که نام "تاجيک" نخستين بار در سده يازدهم ميلادی در اثر محمود کاشغری، تاريخ نگار ترک ذکر شده است و منظور او از "تاجيک" پارسی گويان ايرانی تبار منطقه بوده اند. ميدلتون اين احتمال را مطرح می کند که شايد واژه "تاجيک" برآمده از واژه چينی Daxia يا Ta-Haia به معنای سرزمين باستانی "باختر" باشد. با گذشت زمان واژه "تاجيک" يا "تاجک" به همه پارسی گويان ايرانی تبار اتلاق شد، به گونه ای که سعدی شيرازی هم در يک بيتش خود را تاجيک می نامد:
شايد که به پادشه بگويند / ترک تو بريخت خون تاجک
تاکيد مکرر نویسندگان کتاب روی حضور اسکندر مقدونی در منطقه محسوس است. شايد به دليل اين که برای يک خواننده غربی "اسکندر مقدونی" آشناترين نام در ميان آن همه نام های نامانوس ديگر است.
ميدلتون می نويسد، اسکندر سرزمين سغد را تحت انقياد خود در آورد که اکنون بخش هايی از تاجيکستان و ازبکستان را تشکيل می دهد. لشکرکش مقدونی برای تسکين مردم محلی با رخشانه (Roxane)، دختر يکی از سالاران سغد ازدواج کرد.
در بخشی از کتاب که در باره مردم استان بدخشان تاجيکستان است، می خوانيم که بنا به رواياتی، مردم اين منطقه رنگ روشن چشم و پوست را از بازماندگان لشکر اسکندر مقدونی به ميراث برده اند. البته، اين روايت بنياد علمی ندارد و نويسندگان کتاب هم روی آن تاکيد ندارند و معتقداند که اصالت مردم بدخشان به دوره هايی بسا پيشتر از اسکندر برمی گردد و بدخشی ها وارثان سکايی های آريايی دوران باستان اند.
در کل، در پانزده صفحه کتاب راهنما از اسکندر مقدونی ياد شده و هيو توماس پاره ای از کتاب را به کلی به لشکرکشی های اسکندر در ورارود و شهرهای بجامانده از او اختصاص داده است. يکی از اين داستان ها در باره نبرد شديد مردم شهر "کورش کده" (Cyropolis)، استروشن امروزی در شمال تاجيکستان، عليه اسکندر مقدونی است. به نوشته کورتيوس، تاريخ نگار يونان باستان، هيچ شهر ديگری در برابر اسکندر اين همه مقاومت نکرده بود.
کورش کده را در حوالی سال 530 پيش از ميلاد کورش بزرگ بنياد نهاد و اسکندر مقدونی پس از تسخير آن شهر را بر خاک نشاند. او در کنار کورش کده شهری ديگر ساخت و آن را اسکندريه دوردست (Alexandria Eschata) ناميد که اکنون ما آن را با نام خجند می شناسيم.
کتاب راهنمای تاجيکستان و کوهستان پامير در نوع خود بی همتاست و بيشترين اطلاعات موجود در باره اين کشور را از منابع گوناگون گردهم آورده است. گزارش های توصيفی آن گوياست و رنگين است و حاکی از آشنايی نزديک نويسندگان کتاب با مردم و سرزمين تاجيکستان است.
خواننده باحوصله اين کتاب می تواند جزئيات فراوانی را از سرنوشت تاريخی و جغرافيايی، جانواران و گياهان و فرهنگ و هنر تاجيکستان به دست آورد. اما همين ويژگی آن، کتاب را از ديگر راهنماهای جهان گردی متمايز کرده است. در واقع، کتاب تاجيکستان و کوهستان پامير، به مانند خود کشور، به درد گردشگران معمولی نمی خورد، بلکه جويندگان تشنه دانش در باره اين کشور را سيراب خواهد کرد.
Tajikistan and the High Pamirs
Robert Middleton, Huw Thomas
Odyssey Books & Guides
700 pages