۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

به نام نیکو گر بمیرم رواست مرا نام باید که تن مرگ راست



قسمت اول : ( آ ) نامهای زیبای بانوان ایرانی

نام ، معنا


آمیتریس : ( نام دختر داریوش دوم و همسر خشایارشا ه )

آلیش : ( قابل اشتعال )

آموتیا : ( نام دوشیزه در زمان زندیه )

آناهیتا :( نام فرشتگان اهورامزدا )

آندیا : ( همسر اردشیر اول )

آنیتا : ( نام دختران در زمان زند, به معنی پرورش گیاه )

انوشا : ( خوشحالی و سرور و شادی )

انوشک : ( نام زنان در زمان ساسانیان, به معنی جاوید و ابدی )

انوشه : ( نام زنان در زمان ساسانیان, به معنی جاوید و ابدی )

آرا : ( آراستن و زیبا کردن )

آرمیلا : ( نام دختران در ایران باستان )

آرمیتان : ( شخصیتی در شاهنامه و دختر جمشید )

آروشا : ( درخشان , نورانی , باهوش )

آرتا : ( نام شهر در زمان زند که به روی دختران میگذاشتند )

ارنواز : ( شخصیتی در شاهنامه و دختر جمشید )

آرتمیس : ( گوینده راستی, نام دریاسالار زن )

آرتنوس : ( صادق , راستگو , نام دختر داریوش )

آسا : ( نام دختر شاپور دوم ساسانی, بزرگ و علیحضرت )

آتاناز : ( نامي ايراني )

آتنا : ( نامي ايراني )

آتوسا : ( دختر کورش بزرگ همسر داریوش بزرگ مادر خشیار )

آتوشه : ( نام عمه یا خاله شاپور شاه )

آوید : ( نامي ايراني )

آویسا : ( آب پاک و تمیز )

آیدا : ( همچون ماه و مهتاب )

آیدان : ( چهره زیبا همچون ماه , آیسان )

آیلا : ( نور ماه و مهتاب, آیناز )

آذرمهر : ( آتش مقدس ایرانیان, آذرمینا )

آذرنوش : ( نام زنان ساسانی و همچنین آتش مقدس ایران )

آزیتا : ( نام شاهزاده , ملکه و پرنسسز در ایران )

آتري : ( به معني آتش , از نامهاي باستاني )

آپامه : ( خوشرنگ و زيبا , دختر اردشير دوم هخامنشي )

آرتا : ( از نامهاي باستاني )


آنديا : ( زن اردشير درازدست شاهنشاه هخامنشي )

ارشين : ( از شاهدخت هاي هخامنشي )

ارشنوش : ( نام نامه نخعي , نام باستاني )

افروز : ( از نامهاي پهلوي )

آذرگون : ( دختران در زمان اشکانی ویس و رامین )

آذرمهر : ( آتش مهر )

آرتونیس : ( دختر ارته باذ و خواهر برسین )

آرمه ئیتی :( فروتنی , پاکی , نگهبان زمین )

آذرمیدخت : ( دختر همیشه جوان , دختر خسروپرویز , زنی که شاه شد )

آسیمن : ( نامی پهلوی که همان سیمین امروزی است )

آماستریس : ( دختر داریوش سوم )

اَدرک : ( دختر یزدگرد سوم ساسانی )

اَردویسور : ( فرشته آب در ایران باستان )

آرته دخت : ( شهبانو اشکانی همسر اردوان )

اَرشیت : ( دوست ترین , نامی از دوره هخامنشی )

اوراشی : ( زن پسر سیامک )

آریادخت : ( نامهای عمومی ایرانی بانوان )

اروشا : ( نامهای عمومی ایرانی بانوان )

آراکس : ( نامهای عمومی ایرانی بانوان )

آریاتس : ( از زنان سردار ایرانی در دوره شاهنشاهی هخامنشی )

آذرآناهیت : ( ملکه ایران در زمان شاپور ساسانی )

آریا ناز : ( نامی ایرانی )

اَمِستریس : ( شهبانوی خشایارشا ه )

آرتيستون : ( دختر کورش بزرگ , زن داريوش )

آرگون : ( شهبانوي اردشير يکم هخامنشي )

ارشانوش : ( از نام نامه نخعي )

آبنوش : ( از زنان ويس و رامين )

آپاما : ( دختر سپيتمن سردار ايراني )

آرتادخت : ( وزير خزانه داري اردوان چهارم اشکاني )

الیکا : ( مادر زمین , شکوفه , نام دهی در شما ایران )

الیزه : ( نام مکانی در رودبار )

المیرا :( فدا کننده )

اریکا : مرتبط با زمین

اِستاتیرا : ( همسر داریوش سوم )

ایرسا : ( رنگین کمان )

افرا : ( ستایش کردن )

افشید :( شکوه خورشید )

الیا : ( نام گل )

آیناز : ( نور ماه و مهتاب )

اوراشی : زن پسر سیامک

آراکس : نامهای عمومی ایرانی بانوان

آرگون : شهبانوي اردشير يکم هخامنشي

ارشانوش : از نام نامه نخعي



قسمت دوم : ( ب تا ز ) نامهای زیبای بانوان ایرانی


نام ، معنا


بهرو : ( بهشاد , بهرخ , بهتاب )

بینا : ( دانا و بیننده )

برسین : ( دختر داریوش سوم که اسکندر با او ازدواج کرد )

برسين : ( زن ايراني اسکندر گجستک )

بهنوش : (خوش مشرب , مطبوع , دلپذیر )

بهشید : ( نامي ايراني به معنی بهترین روشنایی )

بیتا : ( زیبا و خوش چهره )

پرشه : ( جرقه , دختر ایرانی )

پروشات :( همسر داریوش دوم )

پانته آ : ( شاهزاده اي که اسير کورش بزرگ شد )

پریساتیس :( همسر داریوش دوم و نام شاهزادگان )

پارمیس : ( نوه کورش بزرگ از بردیا )

پارميس :( دختر برديا , نوه کورش بزرگ )

پروشات : ( در اوستايي به معني بسيار شاد )

پريزاد : ( زن داريوش دوم هخامنشي )

پورچيستا : ( پردانش ,دختر زرتشت,زن جاماسب )

پرديس : ( باغ و بهشت , واژه پاراديز انگليسي از همين است )

پريوش : (پريزاد , پريسا , پريداد , پري تن )

پُرشاد : (خواهر داریوش سوم هخامنشی )

پری ویس : (دختری در ویس و رامین )

پرنیان : ( حریر , نامی ایران )

پارِند : ( فرشته نیکبختی و فراوانی در ایران باستان )

تارا : ( ستاره )

تینا : ( عاشق نوازش )

تناز : ( مادر لهراسب , دختر آرش کمانگير )

توشنامئیتی :( فرشته مهر و دوستی )

تیتک : (از نامهای زرتشتیان امروزی )

جاماسبه : ( شهبانوي اردشير درازدست )

چيستا : ( فرشته دانش و خرد ، زنی که دارای مقام روحانی و مقدس در ایران بوده )

دل آسا : ( نامي ايراني )

درسا : ( همچون مروارید )

دینا : ( برگرفته از واژه اوستایی دین )

داماسپیا : ( شهبانوی اردشیر یکم )

ردیمه : ( همسر کمبوجبه , شاهزادگان هخامنشی )

رکسانا : ( دختر داریوش دوم )

رُدگون : ( مادر داریوش اول , پرنس در اشکانیان )

رائيکا : ( پسنديده و دوست داشتني )


رادنوش : ( بانوي شهرين )


رائیکا : ( پسندیده و دوست داشتنی )


راتا : ( فرشته بخشش و مهربانی در وندیداد )


رفیدا : ( زنی ایرانی در ویس و رامین )


رام دخت : ( دختر آرام و متین )


زرشام : ( دختری از خاندان جمشید )



بوسه : نامهای عمومی ایرانی بانوان

بنفشه : نامهای عمومی ایرانی بانوان

پرین: دختر کیقباد بانوی دانشمند ایرانی که به گردآوری اوستا همت نمود

پوران : پوران دخت شاهنشاه ایران در دوره ساسانیان

پریسا : پری افسای , افسون کننده

پرشان : مبارز , دلاور هم نام پسر و هم نام دختر

پریا : همچون پری

پرنیا : نامهای عمومی ایرانی بانوان

پریشاد : نامهای عمومی ایرانی بانوان

پگاه : نامهای عمومی ایرانی بانوان

پوپک : نامهای عمومی ایرانی بانوان

دلارام : نامهای عمومی ایرانی بانوان

رامینا : نامهای عمومی ایرانی بانوان

رها : نامهای عمومی ایرانی بانوان

روجا : نامهای عمومی ایرانی بانوان

روناک : نام زیبای کهن و اصیل کردی ایران

روژه : نام زیبای کهن و اصیل کردی ایران

روژان : نام زیبای کهن و اصیل کردی ایران

روژینا : نام زیبای کهن و اصیل کردی ایران

زرشام : دختری از خاندان جمشید

ژاله : نام زیبای کهن و اصیل کردی ایران


قسمت سوم : ( س تا ی ) نامهای زیبای بانوان ایرانی

نام ، معنا

سپنتا : ( مقدس ایرانی )

ساینا : ( سیمرغ )

سپاکو : (زن مهرداد چوپان که کورش بزرگ را تربيت کرد )

سپاکو : ( همسر مهرداد چوپان که کوروش بزرگ را پرورش داد )

سَتوِش : ( ستاره باران در زبان پهلوی )

سریرا : ( زیبا , خوش چهره )

سندوس : ( خواهر خشایارشاه )

سی سی کام : ( کامروا , مادر داریوش سوم , دختر اُستان برادر اردشیر دوم )

سیندخت : ( دختر مهراب پادشاه کابل )

ستاره : (نامهای عمومی ایرانی بانوان )

سپیده : (نامهای عمومی ایرانی بانوان )

شیرین : ( شاهزاده ایرانی ارمنستان معشوقه خسرو ساسانی )

شراره : ( از نامهای رایج امروزی )

شاهیده : ( پارسا , پرهیزکار )

شیددخت : ( دختر روشنایی و نور )

شیدا : (نامهای عمومی ایرانی بانوان )

شیده : (نامهای عمومی ایرانی بانوان )

شیما : نامهای عمومی ایرانی بانوان )

شوکا : نامهای عمومی ایرانی بانوان )

فرنو : ( مادر بزرگ اشو زرتشت )

فرگون : ( نام زنان در ايران باستان )

فرنوش : ( از نامهای رایج امروزی )

هما : ( هفتمين پادشاه کياني , دختر کيگشتاسب )

هورام : ( واژه ای پهلوی به معنی خوش رام , خنده رو )

هلاله : ( شاهنشاه ایران در دوره کیانیان )

هوروَش : ( نامهای عمومی ایرانی بانوان )

کاساندان : ( همسر کورش بزرگ )

کیانا : ( برخواسته از نسل کيانيان ایران )

کتايون : ( زن کيگشتاسب در شاهنامه )

گلدیس : ( از واژه اوستایی دَئسه به معنی همچون گل )

گردیه : ( خواهر بهرام چوبینه بانوی دلاور و جنگجو )

گلاره : ( نام زیبای کردی به معنی چشمان )

گردآفرید : ( زن ایرانی دلاور و جنگجو که با سهراب زور آزمایی نمود )

گلاوژ : ( نامهای عمومی ایرانی بانوان )

لبینا : ( نام یکی از قسمتهای موسیقی کهن ایران )

لیدا : ( نامی ارمنی , به دلیل یکی بودن ایرانیان و ارمنیان این نام آزاد است )



میترا : ( فرشتگان مقدس ایران باستان )

مرسده : ( ملکه در ایران )

ماندان : ( ماندانا , مادر کورش بزرگ , همسر کمبوجیه اول )

مهشید : ( مهسان , مهسیما , مهسو, مهرشید )

ميترادات : ( دختر مهرداد پادشاه اشکاني )

ملیسا: ( مرهم , نام زنبور عسل در یونانی )

مهر نوش : ( نامهای رایج امروزی )

ماندوی : ( شهبانوی اردشیر سوم شاه ارمنستان )

مهرو : ( به معنی چهره ای همچون ماه )

مهدخت : ( به معنی دختری همچون ماه )

مهدیس : ( از ماه دیس گرفته شده است به معنی گل چهره )

مهر آریا : ( مهر دختر آریایها )

مهر آئین : ( کیش مهر ایرانی )

میرتو : ( از زنان شاهنشاهان هخامنشی )

مانوش : ( چند تن از نیاکان منوچهر پیشدادی )

مهرخ :( دختری با چهره ماه )

مژگان : ( نامهای عمومی ایرانی بانوان )

مهدخت : ( نامهای عمومی ایرانی بانوان )

مهکامه : ( نامهای عمومی ایرانی بانوان )

موژان : (نامهای عمومی ایرانی بانوان )

نائیریکا : ( بانوان پارسا در دین زرتشتی )

آریا ناز : ( نامی ایرانی )

نيسا : (دختر مهرداد و خوهر ميترادات اشکانی )

نيشام : ( نام فرشته نگهبان آذرخش )

نوشيد : ( نام مادر ماني نقاش که خود را پيامبر ناميد ، مادر مانی نقاشی در دوره ساسانی )

ناهيد : ( اناهيت , اناهيتا , فرشته آب )

نازنوش : ( نامي ايراني )

نیسا : ( دختر یکی از شاهان پارتی )

نیوشه : ( نیوشا, گوش دهنده, نوشه )

نوشا : ( پرنس در زمان ساسانیان )

نیشا : ( نامهای عمومی ایرانی بانوان )

نیوشا :( نامهای عمومی ایرانی بانوان )

ویس : ( معشوقه رامین در دوره شاهنشاهی اشکانیان )

ورتا : ( نامی پهلوی به معنی گل )

ويدا : ( در اوستايي ويستا , پر دانش و فرهنگ )

وستا : ( پردانش , دختر پاکدامن و با اصل و نسب )

ویدا : ( نامهای عمومی ایرانی بانوان )

وندا : ( نامهای عمومی ایرانی بانوان )

ونوشه : ( نامهای عمومی ایرانی بانوان )

ویرا : ( ویشکا, ویدا , ویستا )

وانوشه : ( نام گل )

یوتاب : (خواهر آریوبرزن , زنی سردار در آذرآبادگان )

یاس : ( نامهای عمومی ایرانی بانوان )

ياسمين : (پهلوي ياسمن , نوعي گل, دختري در ويس و رامين )

یگانه : ( نامهای عمومی ایرانی بانوان )

تاجیکستان ودانشگاه های آن



معرفی تاجیکستان:
تاجیکستان سرزمین تزادهای طبیعی شگفت انگیز می باشد. سلسله کوه های بلندی که سرچشمه بیشتر رودخانه های منطقه آسیای مرکزی هستند دره های زیبا منظر، وادی های گرم دارای وضع اقلیمی معتدل که در آنها کشت زارهای پنبه، انگورزارها، باغ های میوه های شهدبار دامان پهن کرده اند بیابان های بلندکوهی که در سردی و گرما کم تر از فصل زمستان سیبیریا نیست – این همه در حدود جمهوری تاجیکستان واقع گردیده است.
پس از فروپاشی شوروی و استقلال کشور تاجیکستان در سال 1991 میلادی سامانیان الگو و سمبل دولت و کشور قرار گرفت زیرا در دوره حکومت سامانیان دولتمداری و نظام اجتماعی درحد اعلای خود شکل گرفته بود. امروز هر تازه واردی که به دوشنبه پایتخت تاجیکستان وارد شود نخستین مکانی که برایش جلب توجه می‌نماید، میدان سامانی و مجسمه امیراسماعیل سامانی است. مجسمه امیراسماعیل سامانی به عنوان سمبل ملی تاجیکان محسوب می شود و واحد پول رایج که تا قبل از استقلال روبل روسی بود، به «سامانی» تغییر یافته است (هر سامانی حدود ۳ هزار ریال ایران است). نام خیابانها و مراکز علمی فرهنگی و حتی شهرها و روستاهای تاجیکستان روز به روز تغییر و یکی پس از دیگری بنام سامانیان و شعرا و اندیشمندان بزرگ این مرزو بوم قدیم نامگذاری می شوند.
تاجیکستان دارای چهار استان است: ولایت خودمختار بدخشان کوهی، سغد، ختلان و شهر و نواحی های طابع مرکز.
پایتخت تاجیکستان – شهر دوشنبه
شرایط تحصیل در دانشگاهها

مزایای دانشگاهها:
1-تایید مدارک توسط وزارت علوم تحقیقات و فناوری
2-برخورداری دانشگاهها از استانداردهای جهانی 3- پایین بودن هزینه های تحصیل و زندگی
4-امنیت بالای اجتماعی
5-نزدیکی فرهنگی تاجیکی با ایرانی
6-قابل انتقال به ایران
7- بدون کنکور و پیش دانشگاهی

معرفی دانشگاههای تاجیکستان:

دانشگاهها ی مورد قبول ایران همگی در شهر دوشنبه پایتخت این کشور قرار دارند و از شرایط علمی و تحصیلی خوبی برخوردارند. دانشگاههای مورد قبول ایران عبارتند از:
آکادمی علوم تاجیکستان
عمده‌ترین مرکز و عالیترین مرجع علمی این جمهوری محسوب می‌گردد و در مؤسسات و شعبات خود دانشمندان مشهور کشور را تحت پوشش دارد. آکادمی علوم جمهوری از اعضای پیوسته و وابسته تشکیل می‌شود که انجام پژوهشهای عمده در رشته‌های علوم مختلف طبیعی و جامعه‌شناسی و همچنین تنظیم و تطبیق مطالعات علمی در قلمرو جمهوری از جملة وظایف آنهاست.
آکادمی علوم تاجیکستان در سال 1951 به عنوان شعبة تاجیکستانی آکادمی علوم اتحاد جماهیر شوروی سابق تاسیس گردید. پژوهشها و مطالعات علمی آکادمی در دهة پنجاه عمدتاً به رشته‌های نجوم، زلزله شناسی، زمین‌شناسی، شیمی، زیست‌شناسی و یک سلسله مسایل علوم جامعه‌شناسی اختصاص داشت و در دهة شصت تحقیقات علمی در رشته ریاضیات، فیزیک عملی و نظری، مسایل نفت و ترکیبات طبیعی شیمی، فیزیولوژی و بیولوژی نباتات، اقتصاد، تاریخ و فلسفه، خاورشناسی نیز ابعاد گسترده ای پیدا نمود. آکادمی علوم، مستقیماً تابع هیئت وزیران جمهوری تاجیکستان می‌باشد و ارگان عالی آن، جلسة عمومی شامل اعضای پیوسته و وابسته آکادمی محسوب می‌گردند. این آکادمی بر روی خیابان رودکی و در نزدیکی میدان اُپراواله و دانشگاه ملی مستقر است.
آکادمی علوم جمهوری تاجیکستان هم اکنون دارای سه شعبه و جمعاً 19 پژوهشگاه می‌باشد:
الف) شعبه علوم فیزیک، ریاضیات، زمین‌شناسی و شیمی
ب ) شعبه علوم پزشکی و زیست‌شناسی
ج ) شعبه علوم اجتماعی
(درتمامی مقاطع لیسانس و فوق لیسانس و دکترا مورد قبول ایران است)


دانشگاه دولتی آموزگاری تاجیکستان
دانشگاه دولتی آموزگاری صدرالدین عینی تاجیکستان 18 ژانویه سال 1931 با نام انستیتوی عالی اگروپداگوگی (کشاورزی و آموزگاری) شروع بکار کرد و در سال 1939 به نام ارباب ادبیات اکراین ت.گ. شفچنکو تغییر یافت. و سپس با استقلال تاجیکستان نام دانشگاه در سال 1992 به نام دانشگاه دولتی آموزگاری قندل جوره اف تغییر یافت و نهایتاً در سال 2007 به نام کنونی تبدیل یافت که مثلاً نمادی از بزرگی تاثیر فرهنگی صدرالدین عینی در فرهنگ حاضر تاجیکستان می باشد.
این دانشگاه برروی خیابان رودکی ، اصلی ترین خیابان دوشنبه میباشد. دانشگاه دارای یازده دانشکده : فیلولوژی، تاریخ، آموزگاری، ریاضی، جغرافیا، فیزیک، بیولوژی، شیمی، تکنولوژی و صاحبکاری، زبانهای خارجی(انگلیسی ، فرانسه و آلمانی)، زبان و ادبیات روس میباشد و در بیش از 33 اختصاص متخصص آماده می کند در این دانشگاه شعبه دکترا و فوق دکترا نیز فعالیت دارد و 150 استاد دکترا و نامزد علم و حدوداً رویهمرفته بیش از 500 استاد مشغول به تعلیم و تربیت دانشجویان هستند.
این دانشگاه یکی از مهمترین مراکز علمی جهت تعلیم و تربیت مدرسین بلند پایه در تاجیکستان به حساب می رود و تحصیل به سه زبان تاجیکی ،روسی و ازبکی صورت می گیرد.
دانشگاه دارای چاپخانه و همچنین مجله علمی (پیام دانشگاه) و روزنامه (آموزگار جوان) می باشد .
دانشگاه دارای کتابخانه ایی با گنجینه ایی مفید از کتابهای خطی و نادر است که می توان از آن جمله 52 کتاب خطی به زبان عربی، ترکی و هندی ،دستخطهایی از آثار میرزا عبدالقادر بیدل، جامی ، کما خجندی ، سعدی ، حافظ شیرازی و جلال الدین رومی نام برد.
در این دانشگاه یک مرکز زبان روسی و مرکز تکمیل اختصاص معلمان زبان انگلیسی وجود دارد که هر کدام به ترتیب با همکاری سفارت روسیه و بریتانیا در این دانشگاه راه اندازی شده است. اتاق ایران و تاجیک نیز در این دانشگاه وجود دارد که به همت سفارت جمهوری اسلامی جهت گسترش ارتباطات بوجود آمده است که دارای تعدادی کتاب و تجهیزات کامپیوتری و ... می باشد.
خوابگاهی در نزدیکی دانشگاه است که تقریباً از لحاظ امکانات برای اقامت دانشجویان خارجی و داخلی مناسب است .
(درتمامی مقاطع لیسانس و فوق لیسانس و دکترا مورد قبول ایران است)


دانشگاه ملی دولتی تاجیکستان
این دانشگاه در سال 1947میلادی تاسیس گردید و در حال حاضر از 14دانشکده مشتمل بر مکانیک و ریاضی، بیولوژی، شیمی، معدن، تاریخ، حقوق ، زمین شناسی، شرق شناسی، روزنامه نگاری، اقتصاد و مدیریت، دارایی و اقتصاد، الکترونیک اقتصادی و فلسفه تشکیل شده است.
دانشگاه ملی جمهوری تاجیکستان با دانشگاه های دولتی مسکو، کلگین فورت اتریش، مانتون آمریکا و دانشگاه قبرس رابطه دو جانبه دارد . ساختمانهای این دانشگاه در نقاط مختلف شهر دوشنبه واقع شده اند که ساختمان اصلی بر روی خیابان رودکی قسمتی دیگر در نزدیکی بازار سبز و قسمتی در قسمتی معروف به جزیره واقع است
(درتمامی مقاطع لیسانس و فوق لیسانس و دکترا مورد قبول ایران است)


دانشگاه دولتی کشاورزی تاجیکستان
این دانشگاه از جمله نخستین مراکز آموزشی آسیای میانه می باشد که در سال 1931 میلادی تاسیس شده است و دارای 21 رشته در سه مقطع کارشناسی، تخصصی و کارشناسی ارشد می باشد.
بر اساس آمار سال 2001 میلادی این دانشگاه هر ساله تعداد 600 نفر دانشجو فارغ التحصیل داشته است. این دانشگاه با موسسات علمی و تحقیقاتی کشورهای مستقل مشترک المنافع، آمریکا، ایران، ژاپن، چین، هندوستان، افغانستان، لهستان، آلمان، انگلستان و هلند روابط علمی و تحقیقاتی دارد. دانشگاه مذکور از 12 دانشکده مشتمل بر مهندسی کشاورزی، باغداری و بیوتکنولوژی، تجارت کشاورزی، زراعت و کشاورزی، مهندسی دام، دامپزشکی، اقتصاد، آبیاری، مکانیزه کردن کشاورزی، دانشجویان خارجی، دانشکده غیر حضوری و دانشکده تحصیلات تکمیلی تشکیل شده است. این دانشگاه نیز دارای فضایی مناسب در اوایل خیابان رودکی نزدیک به محلی به نام وَدَنهَ ساز (به معنای پمپ آب) می باشد
آدرس اینترنتی دانشگاه : www.tajagroun.tj
(درتمامی مقاطع لیسانس و فوق لیسانس و دکترا مورد قبول ایران است)



دانشگاه دولتی تجارت تاجیکستان
دانشگاه دولتی تجارت تاجیکستان در ساختار تعلیمات عالی تنها دانشگاهی است که متخصصانی در زمینه حسابداری، دارائی، اقتصاد، مدیریت فروش و صنایع غذایی، اقتصاد جهانی، روابط تجاری اقتصادی بین المللی، بازاریابی در بازار بین المللی و خدمات، امورگمرکی، تکنولوژی محصولات غذایی و ساختار های اطلاعاتی در اقتصاد، فارغ التحصیل دارد. دارای 4 دانشکده اقتصاد و مدیریت، اقتصادجهانی و حقوق، تجارت و گمرک، تحصیلات غیرحضوری و13 کرسی فعال می باشد. دانشگاه تجارت با انستیتوی اقتصاد، مدیریت و امور اقتصادی قزاقستان، دانشگاه اقتصادی قزاقستان، دانشگاه بین المللی تجارت آلماتی، دانشگاه دولتی تجارت مسکو، آکادمی اقتصادی مسکو، دانشگاه تعاون مصرف ناواسبیرسک و دانشگاه اتحاد حسابداران و بازرس های حرفه ای آسیای مرکزی همکاری نزدیک دارد.
(درتمامی مقاطع لیسانس و فوق لیسانس مورد قبول ایران است)


دانشگاه فنی دولتی تاجیکستان i
در دانشگاه فنی تاجیکستان 6 دانشکده مشتمل بر انرژی، مکانیک و تکنولوژی، مدیریت، مهندسی و تجارت، حمل و نقل و راه سازی، ساختمان و معماری و تکنولوژی شیمی فلزات فعالیت دارد . دانشگاه تکنیکی جمهوری تاجیکستان با دانشگاههای دولتی فنی تاشکند، دانشگاه الکتروتکنیک مخابرات تاشکند، دانشکده اتومبیل و راه سازی تاشکند، دانشکده ساختمان و معماری تاشکند، دانشکده تکنولوژی صنایع سبک بخارا، دانشگاه برق مسکو، دانشگاه زمین شناسی مسکو، دانشگاه امور ساختمانی مسکو، دانشگاه دولتی ولادیمیر، دانشکده اتومبیل و راه سازی سیبری (آمسک)، دانشگاه حمل و نقل اوکراین و کالج عالی تکنولوژی اینچان (کره جنوبی) رابطه و همکاری دارد. همچنین این دانشگاه با اتحادیه مدارس عالی فنی کشورهای عضو CIS، اتحادیه مدارس عالی ساختمانی کشورهای عضو CIS، اتحادیه مدارس عالی فنی اورال، سیبری و آسیای مرکزی و اتحادیه مدارس عالی معماری کشورهای عضو CIS همکاری می نماید. دانشگاه فنی تاجیکستان عضو اتحادیه دانشگاههای سیستم یونسکو نیز می باشد.
(درتمامی مقاطع لیسانس و فوق لیسانس مورد قبول ایران است)


دانشگاه اسلاویانی
دانشگاه اسلاویانی روسیه و تاجیکستان در سال 1996 میلادی مطابق قرارداد فیمابین حکومت های تاجیکستان و فدراسیون روسیه تاسیس شد. هدف از تشکیل این دانشگاه پشتیبانی از سکنه روسی تاجیکستان و ایجاد شرایط لازم برای تحصیلات آنها می باشد. تحصیل در این دانشگاه مطابق استاندارد و برنامه آموزشی روسیه صورت می گیرد و درس ها به زبان روسی برگزار می شود. در دانشگاه اسلاویانی4 دانشکده فیلولوژی، اقتصاد، تاریخ و روابط بین المللی و حقوق وجود دارد. در دانشکده فیلولوژی، رشته های تخصصی زبان و ادبیات روس، زبان های آلمانی، انگلیسی، چینی و رشته ژورنالیستی وجود دارد. در دانشکدة اقتصاد، رشته های تخصصی مدیریت، دارایی و وام و سیستم اطلاعات اقتصادی وجود دارد. در دانشکده تاریخ و روابط بین الملل، رشته های تخصصی تاریخ، فرهنگ شناسی و روابط بین الملل تدریس می شود. در دانشکده حقوق علوم و گرایشهای مربوط به این رشته تدریس می شود. همچنین بخش آمادگی و پیش دانشگاهی و دو سال تحصیل سال های آخر دبیرستانی در این دانشگاه وجود دارد. در تمام رشته های تخصصی، زبان فارسی تاجیکی به عنوان واحد درسی غیر تخصصی تدریس می شود. در دانشگاه مذکور به آموزش زبان فارسی تاجیکی خیلی توجه می شود و همه ساله قبل از نوروز یک هفته به نام هفتة زبان تاجیکی نامگذاری شده و همایش های باشکوهی به مناسبت جشن نوروز و شعرای ایرانی برگزار می گردد. این دانشگاه بر روی خیابان تورسون زاده در تقریبا در نزدیکی سفارت جمهوری اسلامی ایران در تاجیکستان می باشد.
(درتمامی مقاطع لیسانس مورد قبول ایران است)

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

شهيد احمد شاه مسعود

شهيد احمد شاه مسعود
فرزند دلیر ایران بزرگ

ظهور احمد شاه مسعود در منطقه خراسان بزرگ ایران ( که با نام ساختگی استعمار روس و انگلستان امروزه افغانستان نامیده می شود ) موجی از شادی و امیدواری را در میان ملت ایران بزرگ ایجاد نمود . احمد شاه مسعود فرزند دلاور ایران زمین برای نجات اقوام ایرانی منطقه خراسان بزرگ دست به مبارزات مختلف زد و مجاهدت هاي كم نظيري در تاريخ از خود بجاي گذاشت و به درجه رفيع شهادت در راه ميهن نائل آمد . به گفته برخي اسناد توسط دولت وهابي عربستان سعودي و نفوذ عوامل واپسگرايش در منطقه آريانا ترور شد و حزن و اندوه سنگینی را بر همه منطقه فلات ایران و ملت آريايي فلات ايران وارد نمود . عربستان نيز به پيروي از قدرتهاي استعمارگر همچون انگلستان به آرزوي ديرينه خود كه همانا عدم اتحاد مناطق ايران بزرگ بوده است موقتا دست يافت . کشورهایی که در طی سی صد سال گذشته همه تلاش خود را نمودند تا افغانستان را کشوری جدا از ایران بنامند و آنها را در فقر و عقب ماندگي و جنگ و خونريزي نگاه دارند و اینگونه وانمود کنند که مردم این دو منطقه کاملا بیگانه از یکدیگر هستند ، به درستی نمی دانند که منطقه فلات ایران خواستگاه اقوام آریایی ایران بزرگ است و روزی در نهایت این جدایی ها ناخواسته از میان برداشته خواهد شد و ایران بزرگ روی همه فرزندانش را خواهد دید و در سایه اتحاد دست همه بیگانگان را از این منطقه کوتاه خواهند نمود و قدرت از دست رفته را باز خواهیم یافت . یاد و خاطره احمد شاه مسعود و ارد بزرگ ، دو اسطوره ایران دوست و دلاور و هنرمند ، برای همیشه در قلب میلیون های ایرانی و مردم افغانستان کنونی باقی خواهد ماند . همه ساله هجدهم شهريور ماه ياد و خاطره شهادت احمد شاه مسعود در ايران - افغانستان و تاجيكستان گرامي داشته ميشود . روانش شاد و اهورايي باد .

احمد شاه مسعود :
"ما برای آزادی می رزمیم، زیرا زیستن در زیر چتر بردگی پست ترین نوع زندگی است. برای حیات مادی همه چیز را میتوان داشت آب نان و مسکن. ولی اگر آزادی ما برباد رفت اگر غرور ملی ما درهم شکسته شد واگر استقلال ما نابود گشت در آن صورت این زند گی برما کوچکترین لذت نخواهم داشت"



به سوگ داستان آریانا
بگریم زآستان آریانا
بود ازسرزمین آریائی
کران اندر کران آریانا
گرفتستند ایران ویح وایران
شمال وخوربران آریانا
سلام ای پهلوان پهلوانان
سپهدار کلان آریانا
سلام ای سرفراز ای گرد ای سام
فسانه پهلوان آریانا
جوان شد داستان پهلوانی
زتو گرد جوان آریانا
شغاد افکند رستم را به نیرنگ
تو را هم میهمان آریانا
نمک خورد وشکست آخر نمکدان
فکند آتش به خوان آریانا
بس آن تازی که کرد این ترکتازی
نمودی مهربان آریانا
به دستی زر به دستی تیغ و برلب
بیامد مدح خوان آریانا
نگر بهرام چوبین و قلون را
همان شد داستان آریانا
فرستاد او کلاغی دو قلون سان
بسوی قهرمان آریانا
به رقص آوردشان همچون عروسک
به رأی طالبان آریانا
کزآنان وعمرشان شد شب وروز
سوی بالا فغان آریانا
عروسک سوی دوزخ رفت ومسعود
سوی حق ز آسمان آریانا
به کوه بی ستون نقراست برسنگ
( تو در آن پارس را خوان آریانا )
که ازخصم ودروغ وخشک سالی
بود زخم وزیان آریانا
کنون این هرسه با این تازی افتاد
به دشت وگلستان آریانا
خزان آورد شهریور به هشتاد
به باغ وبوستان آریانا
که درفقدان احمد شاه مسعود
بسوزد استخوان آریانا
که گیرد پنجشیر وهم بدخشان
پس ازاوچون میان آریانا
تنید القاعده جولاهه سان تار
که سازد ریسمان آریانا
ندانست که او باشد یاد آن شیر
توان بخش یلان آریانا
خدایا بیخ بن لادن برانداز
که سوزاند او نهان آریانا
سلام ای قهرمان آریانا
به خون خفته روان آریانا
جوان رفتی وافزودی تو جان را
جوانمرگا به جان آریانا
****
کوه دلگیر است
کوه انگاری که دلگیر است
دره (پنجشير) پنداری که خاموش است
باز سهرابی به خاک افتاد
باز تهمینه سیه پوش است
زخم این سهراب از شمشیر رستم نیست
دشمن این پهلوان دیو است آدم نیست
قصه گوی توس اگر می بود
مویه های میکرد و خون از خامه می بارید
داستان کشتن سهراب را این بار طرح تازه می بخشید
ای بلوط سخت جان، ای قهرمان، ای مرد
من نمیدانم چه صبحی از نشیب دره ها افراختی قامت
ای نمودی از تکاپو ،ای سراپا استقامت
قِصه ها و قُصه هایت را گرچه از نزدیک نشدیدم
لیک دردی را که تو فریادی می کردی من به چشم خویش می دیدم
صبح میلادت به یادم نیست
شام مرگت لیک از یادم نخواهد رفت...



خاطره ای از احمد شاه مسعود و ارد بزرگ :
این خاطره حکایت از روابط نزدیک این دو تن دارد که در طی سالهای تنهایی احمد شاه مسعود و ظهور و قدرت دو چندان طالبان ، که کابل ، هرات و مزار در اختیار طالبان و نیروهای متجاوز پاکستان بود . هر روز دهها بار مناطق اندک باقی مانده بمباران می شدند و در آن هنگامه ، که افکار عمومی می پنداشت شیر تنگه پنجشیر ( مسعود ) به زانو در خواهد آمد، و اندک نیروی مردم افغانستان هم قربانی سیاستهای آمریکایی دولت پاکستان و عربهای متجاوز امارات واقع شود .ارد بزرگ ، احمد شاه مسعود را مورد حمایت خویش قرار می دهد و چنانچه در آن خاطره می خوانیم احمد شاه به شدت تحت تاثیر روح بزرگ او قرار می گیرد. در این خاطره زیبا می خوانیم ارد بزرگ هدیه ای برای احمد شاه مسعود می فرستد .آن هدیه در واقع یکی از آثار هنرمندانه اوست. تابلویی فوق العاده زیبا ، با تمی شگفت انگیز ...در آنجا شیر سنگی است که پایش زخم برداشته و آهوی ظریف و کوچک ، گونه خویش را بر زخم گذاشته تا خون بیرون نزند ... این تشبیه و استعاره زیبا گویای درک عمیق ارد بزرگ از شرایط نه چندان مناسب احمد شاه مسعود را داشت . و در ادامه آن خاطره می خوانیم وقتی احمد شاه آن اثر را از پیک ارد بزرگ ، در طی مجلسی دریافت می کند شدیدا منقلب و دگرگون می شود و چهره آرام و متین او به هم می ریزد او در آن جا از خواب شب قبل خود به نزدیکانش سخن می گوید بله خوابی که از ارد بزرگ ، یک اسطوره می سازد و برای قوم افغان آشنایی دیرین می شود ...
احمد شاه می گوید "خواب می دیدم پایم در نبرد زخمی شده و در آن هنگامه تنهایی مردی با لهجه ایرانی می گفت احمد شاه ناراحت نباش ، تو فرزند ایرانی !! . و در ادامه می گوید آن مرد بزرگ بسرعت پایم را می بست تا جراحتم التیام یابد"
این خاطره زیبا از جهات گوناگون قابل ارز یابیست نگاه عمیق و مسئولیت شناس یک هنرمند را نشان می دهد.او خود می اندیشد ، احساس مسئولیت می کند و بدون آن که منتظر این و آن باشد دست به عمل می زند شاید امروز این خاطره با همان آدمهای اندکی که از آن خبر داشتند هیچ گاه گفته نمی شد و این راز همچون راز مرگ احمد شاه در دل تاریخ مدفون می شد ، اما! اما ارد مسئولیت خویش را پیش وجدان و آرمانهای خویش به انجام رسانیده است.او به هنر ایرانی به عنوان ابزاری می پردازد که می تواند قسمتی از خلقت انسانی که نیروی ست آسمانی ، را برای رهایی و کمال بشر بکار گیرد آثار او مادی نیستند و با نگاه مادی هم غیر قابل تفسیراند ، بقول دکتر مهرانفر برای شناخت ارد لازم است .
تائو ، فردوسی بزرگ و خیام فیلسوف را بشناسیم او از تائو لطافت و گذرایی و از فردوسی بزرگ هدف و آرمان مقدس و از خیام فیلسوف جهان فانی و بی ارزش را آموخته است.
احمد شاه مسعود به گفته یارانش در سفرها و منزلش در کنار قرآن دیوان حضرت حافظ را هرگز از خود جدای نمی کرد و ارادت خواصی به حافظ گرانمایه داشت .

نقشه ایران در زمان صفویان
نقشه ایران در زمان نادرشاه افشار
زندگی احمد شاه مسعود
از زبان خودش در گفتگو با احمد شاه فرزان
حیف است که سخن نگویی و مردم تو را چنان که شایسته ای نشناسند
س: جناب احمد شاه مسعود، لطفاً از دوران کودکی خود بگویید، از سال های آغازین مکتب. دوره ی ابتدایی مکتب را در کجا خوانده اید، آیا خاطره ای هم از آن ایام و آن مکان به خاطر دارید؟ج: چون مرحوم پدرم - دگروال دوست محمد- قومندان ژاندرام پولیس هرات بود، من صنف دو تا چهار را در هرات درس خواندم، خوب یادم هست وقتی که به هرات می آمدیم در دو طرف جاده (میرداود) درخت های ناژو صف کشیده بودند. و همچنین به خاطر دارم، روزی که با پدرم به طرف مکتب می رفتم، گلدسته های مسجد جامع هرات را نشانش دادم و سوال کردم، این کجاست؟ من در مکتب "موفق" درس می خواندم، در آن جا، پدرم مرا نزد یک مولوی گذاشت تا قرآن و علوم دینی را نیز بیاموزم. آن مرد روحانی، مدرس مدرسه ی جامع بود، از نزد آن عالم فیض زیادی بردم. پدرم با او دوست بود و بیشتر شب ها نزدش می رفت.
س: از مادرتان، از قبله گاه تان، از روز اول مکتب و از محبت های شان چیزی به یاد دارید؟ج: پدرم به تعلیم و تربیت ما (من و برادرانم) علاقه ای مفرط داشت، به ما معلم خصوصی گرفته بود، درعین حال خودش هم به درس و مشق های ما رسیدگی می کرد. و اما مادرم، نسبت به من خیلی محبت داشت و من هم مادرم را دوست داشتم، ایشان به من زحمت زیادی کشیدند و من به مادرم وابستگی خاصی داشتم، و او سرشار از مهر مادری بود. و اما خاطره ی روز اول مکتب، مادرم موهایم را نوازش کرد، و مرا راهی مکتب ساخت. مهر و محبت های مادر فراموش ناشدنی است.
س: روابط شما با برادران و خواهران تان چگونه بود؟ج: خوب معلوم است، دوستانه و صمیمی. خواهرها و برادرهایم را مساویانه دوست داشتم. پدرم نظامی بود، سعی داشت ما را خوب تربیت کند. نظم و تربیت در زندگی خصوصی.
س: در دوران بچگی، مثل همه ی بچه ها، چه رؤیایی در سر داشتید، مثلاً فکر نمی کردید، روزی مثل پدرتان لباس نظامی بپوشید؟ج: رؤیاها و آرزوها، در خوی و خصلت هر انسانی است، من هم رؤیاهایی در سر داشتم، آن هم درعالم نوجوانی. وقتی بچه بودم، چون قبله گاهم صاحب منصب نظامی بود، همیشه فکر می کردم که باید در زندگی از پدرم جلوتر و بیشتر پیشرفت کنم. و این یکی از آرزوهایم بود، و این در حالی بود که من به درس هایم علاقه ای نشان نمی دادم. گرچه من و یحیی و دین محمد، برادرهایم، پیش ملاهم درس می خواندیم. ولی من دنیای دیگری داشتم که در آن سیر و سیاحت می کردم. یک روز ملا عصبانی شد و گفت: « برو ریسمان را بیاور!» از جایم جستم و از خانه گریختم و ملا در خانه مانده بود، پدرم که با خبر شد، گفت: «چرا این کار را کردی؟»، من چیزی نگفتم، پدرم خندید و من دیگر پیش آن ملا درس نخواندم.اینکه چرا من در ابتداییه به درس علاقه نداشتم، شاید علتش این بوده باشد که مرا در سن پنج سالگی به مکتب گذاشته بودند، سنی که نمی دانستم درس چیست. بعدش که امتحان دادم، به صنف سوم قبول شدم. تا اینکه به لیسه استقلال شامل شدم، تا صنف دوازده در درس ریاضی ضعیف بودم، یحیی برادرم اول نمره بود، به من می گفت: «این سوال ریاضی به نظرت چطور حل می شود؟»، من به او خندیدم که چرا از من می پرسی. تا اینکه روزی معلم ریاضی به من گفت: «ریاضی تو خوب است، بیشتر بخوان»، همین تشویق ها بر من تأثیر گذاشت، در حالی که در ریاضی و لسان فرانسه ضعیف بودم و یا توجه نداشتم. به برادرم احمد ضیا گفتم، تا کتاب های ریاضی و فارسی به من تهیه کند، اوایل سال تحصیلی بود که تصمیم گرفتم خوب درس بخوانم، در نیمه ی دوم سال تحصیلی، شب ها را تا نزدیک صبح درس می خواندم که مرا همانجا خواب می برد. پدرم می گفت: «کمتر درس بخوان، مریض می شوی». در همین زمان و در طول این جدیت بود که من معلم ریاضی هم صنفی هایم شدم. همان تشویق ها باعث شد که به درس هایم، به طور جدی بپردازم. آنقدر درس هایم را جدی گرفته بودم که اکثر اوقاتم صرف درس خواندن می شد. روز های جشن استقلال بود. رفته بودم نندارتون به تماشا، کتاب مثلثات خریدم. خواندم و خواندم. ده روز بعد کاملاً از بر کردم. هم صنفی هایم به من می گفتند چطور درس هایت خوب شده. سر انجام ریاضی ام آنقدر خوب شده بود که کورس ریاضی باز کرده بودم و شاگردهایی داشتم.
س: در دوران بچگی چه بازی هایی را دوست داشتید؟ آیا با بچه های دیگر می جوشیدید؟ج: خانه ی ما در کارته ی پروان بود، آنجا دوستان خوبی داشتم، که پنجاه شصت نفری بودند. آن وقت ها من در صنف هفتم لیسه ی استقلال بودم. من در بازی ها فرماندهی بچه ها را به عهده داشتم. یک روز بین من و بچه ای به نام بریالی، که ما او را (بری) صدا می کردیم، دعوا شد. او که از بچه های سفیدچهر پنجشیر بود، رفت تا دوستانش را جمع کند. من که توسط یکی از دوستانم با خبر شدم. من هم در مقابل او، دوستانم را خبر کرده و یکجا جمع شدیم. پنجاه شصت بچه ی هم سن و سال مجهز به غلک در کوهپایه های کارته پروان موضع گرفته بودیم. من به بچه های دیگر گفتم، هر وقت که دستور دادم، همزمان از غلک های تان برای دفاع استفاده کنید، همین که موقع را مناسب دیدم، دستور دادم، همه ی بچه ها که با غلک های شان آماده بودند، باهم و همزمان با غلک های شان به سوی مواضع بچه های حریف، سنگ رها کردند. بین ما نبردی با غلک در گرفت. آنها که تعداد شان به ده بیست نفر می رسید، مجبور به عقب نشینی شدند و از آن به بعد من فرمانده آن گروه از بچه ها شدم.من به قوتبال هم علاقه داشتم، یک تیم فوتبال داشتیم که در آن بازی می کردیم، بچه ها به من گفتند تو مربی ما باش. من قبول کردم و مربی آنها شدم. تیمی که نجیب الله - آخرین رییس جمهور دوران کمونستی- عضو آن بود، آنها مسابقه ای ترتیب داده بودند، که من مربی گری آن مسابقه را به عهده داشتم. پس از پایان مسابقه، نجیب الله به من گفت: «تو چرا داوری می کردی، چه کسی تو را مربی کرده؟»، بین ما مشاجره ی لفظی پیش آمد، فردایش گروه دوستانم را جمع کردم و آنها میدان فوتبال را پر از سنگ کردند، گروه دوستان نجیب الله دوازده نفر بودند و نزدیک بود بین ما دعوای سختی به وجود آید. کسی چه می دانست، روزی من به کوه ها و دره های پنجشیر بروم و علیه نجیب الله بجنگم و او تا آخرین روز حکومتش بر ضد من و من بر ضد او باهم ستیزه کنیم.صنف دوازدهم بودم، کورس تدریس ریاضی داشتم. با همان بچه های همدوره ای ام، روزی به مسجد حاجی میر احمد رفتیم. ما یک صنف بزرگ بودیم. به ملای مسجد گفتم: «ما آمده ایم تا به ما قرآن بیاموزی»، سید یعقوب امام جمعه ی آن مسجد بود، قبول کرد. ما شب ها می رفتیم مسجد، قرآن می آموختیم، جالب اینجاست که همان دوستانم با من به پوهنتون (دانشگاه) راه یافتند. شعله یی ها (طرفداران شعله ی جاوید) هم همان وقت کورس هایی را دایر کردند و فعالیت داشتند. صبور یکی از دوستانم، همیشه در کنارم بود، بعد ها دستگیر شد و به زندان دهمزنگ افتاد و همانجا شهید شد. س: قبله گاه شما، صاحب منصب بودند، احتمالاً ایشان با دوستان شان دورهم جمع می شدند، آیا شما در نوجوانی، در آن جمع شرکت می کردید؟ و آیا این دورهم آمدن ها، تأثیری بر شما گذاشت؟ج: پدرم دوستان زیادی داشت و همه آگاه به مسایل سیاسی روز بودند، می آمدند خانه ی ما، با هم بحث می کردند، محور اصلی جر و بحث شان، اوضاع سیاسی روز جهان و کشور بود.طبیعی است که تحت تأثیر قرار می گرفتم. روی آینده ام خیلی تأثیر گذار بود. جنرال مودودی قومندان پوهنحی (دانشکده) انجنیری (مهندسی)، جنرال غلام علی و جنرال های دیگر به خانه ی ما، نزد پدرم می آمدند. مسایل سیاسی روز، داغ بود و من به سخنان شان گوش می دادم و برداشت هایی می کردم.من دوست داشتم به حربی پوهنتون (دانشگاه افسری) بروم، پدرم می گفت: «باید فاکولته ی طب و یا انجنیری را بخوانی.» تا اینکه یک شب جنرال غلام علی خان به خانه ی ما آمد. من به او گفتم: «می خواهم در حربی پوهنتون درس بخوانم و افسر شوم.» جنرال غلام علی با تأثر گفت: «ای کاش من داکتر و یا انجنیر می بودم. من سی سال در نیروهای مسلح کشور خدمت کردم، چه حاصل؟» آن جا بود که تأمل کرده و کنجکاو شدم که چه باید بکنم و چه رشته ای را انتخاب کنم. تا اینکه جنرال مودودی هم به من گفت: «کشور ما به رشته های طب و انجنیری و ... نیاز مبرم دارد، نه رشته های نظامی.» همچنین روح الله یکی از دوستانم نیز به من گفت: «به پلی تخنیک برو، پشیمان نمی شوی.» او مرا به نزدیک ساختمان زیبای پوهنتون پلی تخنیک برد و آن جا را نشانم داد. من با خود گفتم، باید به این مکان راه یابم، تا اینکه در امتحان کنکور قبول شدم و به آرزویم رسیدم ولی ... .
س: از لیسه ی استقلال بگویید. از اولین روزهای آن و از چگونگی روابط با همصنفی های تان بگویید؟ج: همان روزها، همان دوران لیسه و با همصنفی هایم، بهترین دوران زندگی ام بود، فوتبال بازی می کردیم، دنیایی از شور و شوق و جوانی بود، بهترین خاطرات درهمان دوران در انسان شکل می گیرد و شخصیت انسان رشد می کند.
س: فعالیت های سیاسی شما از چه سن و سالی شروع شد؟ج: تا جایی که به خاطر دارم، فعالیت های سیاسی من از صنف نهم شروع شد. چون در آن زمان، احزاب و جریان های سیاسی در لیسه ها فعال شده بود، من هم با دوستانم در این محافل شرکت جسته و با دیگران جر و بحث می کردیم. و کم کم علاقمند به مسایل سیاسی روز شدم.
س: در صنف از جمله شاگردان شوخ بودید، یا گوشه گیر؟ در ردیف اول صنف می نشستید و یا در آخر؟ج: آدم گوشه گیری نبودم، با دوستانم معاشرت داشتم. فوتبال و کاراته بازی می کردیم و برایم فرق نمی کرد که به ردیف اول صنف بنشینم و یا در آخر صنف.
س: شعر و موسیقی انسان را در رؤیا فرو می برد، شما کدامش را ترجیح می دهید؟ج: اشعار حافظ را دوست دارم، همیشه می خوانم، شعر حافظ مرا متحول می کند و به من الهام می بخشد. موسیقی احساسات درونی انسان را بر می انگیزد، و شعر و موسیقی درهر انسانی اثر می گذارد.
س: انسان ذاتاً موجود عاشقی است، نظر شما در مورد عشق چیست؟ آیا جنگ عشق را در انسان نمی کشد، این طور نیست؟ج: جهاد در راه خدا، وطن و آزادی، آرمان من بود، چه عشقی والاتر از این، عشق به خدا، عشق به مردم، عشق به آزادی انسان. تلاش برای رهایی انسان از بند و زنجیر، وقتی که انسان چنین عشقی داشته باشد و به پاس از آرمانش جان برکف بگذارد و به خاطر صلح و آزادی جهاد کند، تا انسان به حق طبیعی و انسانی خود، یعنی آزادی، دست یابد، عشق به خودی خود معنی می شود.
س: پوهنتون (دانشگاه)، فضای شاعرانه ی آن، درخت های بید مجنون و جوانان شاد، آیا خاطره انگیز نبود؟ دلتان نمی خواهد آن روزها، دوباره تکرار شود؟ج: در زندگی لحظاتی است که تکرار نمی شود. من در آن زمان، مصروف درس خود بودم. هرگز به این روزها فکر نمی کردم. می شود گفت همان دو سال پوهنتون، از بهترین دوران زندگی ام بود، تا اینکه آن کودتای نا فرجام 1354 هجری شمسی و 1975 میلادی شکل گرفت و کشمکش های سیاسی، زندگی مخفی دروان داود و پس از آن نبرد مسلحانه ی سال 1354 دره ی پنجشیر، که با شکست همراه بود، سر نوشت مرا عوض کرد.
س: آیا در پوهنتون (دانشگاه) به سیاست رو آوردید و یا در وقت دیگر؟ انگیزه ی تان چه بود؟ج: قراری که قبلاً هم گفتم، از نوجوانی در خانه، تحت تأثیر صحبت ها و تبصره های پدرم و دوستانش قرار می گرفتم، پدرم شب ها به اخبار و تفاسیر سیاسی رادیوها گوش می داد. گاهی که وقت نداشت به من می گفت این کار را بکنم، من اخبار را گوش کرده و با نقشه تطبیق و به پدرم بازگو می کردم. پدرم از شوروی ها و از اهداف شان در افغانستان و منطقه سخن می گفت. او اهداف شوروی را که توسط جریان هایی در نیروهای مسلح فعال بود و باید در افغانستان بر آورده می شد، - یعنی توسط اعضای حزب خلق و پرچم- با اهداف سیاسی این دو حزب، تحلیل و تفسیر می کرد که مرا به اندیشه وامی داشت.
س: از سال 1352-1973 میلادی، که پوهنتون کابل کانون اوج کشمکش ها و رقابت های سیاسی شده بود، آیا شما هم در آن کشاکش ها مستقیماً شرکت داشتید؟ج: در آن سال ها بیشتر به فکر درس بودم، علاقه داشتم در زندگی و درسهایم پیشرفت کنم تا در آینده برای کشورم مفید باشم.
س: از دوستان دوره ی پوهنتون تان می توانید اسم ببرید، آیا بعدها هم آن ها را دیدید؟ج: در آنجا صبور با من رفیق بود، و بعدها درجریان مبارزات من، خیلی ها به من پیوستند.
س: چطور متوجه شدید که در لست سیاه داودخان هستید؟ با چه کسی و یا کسانی و به کجا رفتید؟ج: سال 1354-1975 میلادی سال پر ماجرایی بود، تعداد زیادی از اعضای نهضت جوانان مسلمان - دوصد نفر- توسط پولیس داودخان دستگیر و به زندان افتادند. جگرن محمد غوث (از اعضای خانواده ی ما) از جمله ی آنان بود. بعد از ظهر خبر دار شدیم و به قرغه رفتیم. یکی از خویشان، به خانواده ام خبرداده بود، بعد برای من هم دوسیه درست کرده بودند. پولیس در تعقیب من بود، کودتای حکمتیار خیلی پیش از موعد و بی نتیجه ماند.
س: می گویند در سال 1354- 1975 میلادی در دره ی پنجشیر گروه چریکی را تشکیل و چند ولسوالی را به تصرف خود در آوردید، چرا شکست خوردید؟ج: در آن سال ها، حرف حکمتیار این بود که از اطراف کابل باید حرکتی شروع شود - یک قیام مسلحانه- تا بهانه ای برای بیرون آوردن تانک پیدا شود. آن هم به دستور عبدالکریم مستغنی معاون وزیر دفاع وقت، که حکمتیار ادعا می کرد با وی در ارتباط است. نقشه اش این طور بود: آن گاه که تانک ها به بهانه ی سرکوب شورشیان بیرون بیایند. سپس تانک ها در یک عمل بر عکس و پیشی بینی نشده، رادیو کابل و ارگ داود خان را بگیرند و کودتا شکل بگیرد و اجرا شود.این بود که گروه چریکی در پنجشیر (85 کیلومتری کابل) تشکیل شد، که همه از جوانان تحصیلکرده بودند. روی این امید که در کابل کودتا خواهد شد، نبرد را با سلاح های کمی که داشتیم، آغاز کردیم، ولسوالی های حصه اول، حصه دوم و رخه را تصرف کردیم. در آنجا، در انتظار ماندیم. به رادیو گوش می دادیم که، کودتا به نتیجه ای برسد، ولی نتیجه آن شد که فکرش را نمی کردیم؛ نیروهای دولتی از مرکز برای سر کوب چریک های پنجشیر شتافتند و چون مردم با ما نبودند، شرایط برای نبردهای مسلحانه مهیا نشده بود، و یا به عبارت دیگر، مردم انگیزه نداشتند، زیرا داود را یک فرد مسلمان می دانستند. بر این اساس، گروه چریکی نوپا و کم تجربه ی ما توسط نیروهای مسلح داود خان به شدت سرکوب شد، تقریباً نیمی از نیروهای ما زخمی و شهید شدند، و از کودتا خبری نشد و من با عده ی دیگر مجبور به هجرت شده و به پاکستان رفتیم.
س: با چند نفر به پاکستان مهاجرت کردید؟ج: در سال 1354 که با تعدادی به پاکستان رفتیم، دوباره به کشور برگشتیم، من اکثراً در داخل بودم. ما باید به مراکز کمونیست ها حمله می کردیم؛ جنرال حیدر رسولی را باید از سر راه بر می داشتیم. ببرک کارمل و ترکی، نیروهای نفوذی شاخه حزب خلق در نیروهای مسلح داودخان، سد راه بودند. از طرفی در بین ما نیز اختلاف نظر وجود داشت، به ویژه بین من و حکمتیار، تعداد ما 54 نفر بود، باید یک عملیات انتحاری انجام می شد. چون این حرکت سازماندهی شده نبود، من مخالفت کردم، در آن زمان و شرایط، حزب خلق، شاخه ی نظامی اش توسط امین (دومین رییس جمهور دوران کمونستی) اداره می شد و در نیروهای مسلح قدرت داشتند. از طرفی هم ذهنیت داود را کمونست ها نسبت به نهضت جوانان مسلمان خراب کرده و داود هم کوچکترین حرکتی را که از جانب نیروهای ما صورت می گرفت، زیر نظر داشت، در این وقت شاخه ی نظامی نهضت جوانان مسلمان به دست حکمتیار بود، و او بود که باید کارها را سازماندهی می کرد، حکمتیار می گفت: «باید کودتا بکنیم» اما جنرال مستغنی بهانه ای برای این کار نداشت، من در ابتدا با نمایندگان حکمتیار اختلاف نظر داشتم. که در پشاور، اختلاف من و حکمتیار به اوج خود رسید.
س: آیا والدین تان با این کارهای شما، آن هم در آن سن و سال کم، شما را ملامت نمی کردند؟ج: پدرم همیشه به من توصیه می کرد که درس های خود را بخوانم، بعد راه خود را انتخاب کرده و به آن راه بروم. من آنها را در یک عمل انجام شده قرار داده بودم، البته خود آگاهانه راهم را برگزیده بودم و والدین من هم چیزی نمی گفتند.
س: گویا در پاکستان با حکمتیار مشاجره کرده بودید، اصل موضوع از چه قرار بود؟ج: به خاطر طرزکارش، به خاطر خود خواهی هایش، بارها و بارها باهم مشاجره ی لفظی داشتیم و حتی چند بار با یکدیگر گلاویز شدیم.
س: گفته می شود در پاکستان، حکمتیار از شما به ذوالفقار علی بوتو، چیزهایی گفته بود، در نتیجه شما و انجنیر جان محمد را پولیس پاکستان دستگیر کرده و شما از چنگ پولیس فرار کردید و به کابل برگشتید، سر نوشت انجنیر جان محمد چه شد؟ج: ما در پشاور بودیم، من وانجنیر جان محمد و انجنیر ایوب، به جاجی رفتیم و به سفید کوه، در پاره چنار حکمتیار به ما ملحق شد. من گفتم: برادران ما بندی هستند، باید هرچه زود تر به کار شویم، باز به حکمتیار گفتم: «ما در این کودتا شکست خوردیم، کارهایت از ریشه خراب است.»اختلاف بین ما تشدید شد، آخرین گفته ام این بود که: «رهبرکیست؟» ما نه نفر بودیم، حکمتیار می گفت، باید شورا داشته باشیم، انجنیر جان محمد مخالفت کرد. حکمتیار با او در افتاد. گرچه در آن زمان، استاد ربانی و حبیب الرحمن از جمله رهبران نهضت بودند، در کنار آن شورا هم داشتیم. ولی حکمتیار می خواست یک شورای جدید داشته باشد. در این شورا چهار نفر طرف حکمتیار را داشتند و پنج نفر با من بودند. حکمتیار می گفت: «با بمب گذاری شروع می کنیم.» من گفتم: اگر با جنگ مسلحانه آغاز می کنی خوب، و گرنه این برنامه هایی که تو داری به ویرانی و تباهی کشور می انجامد و از آن سودی عاید ما نخواهد شد که به نفع جنبش ما باشد. بار دیگر حکمتیار پانزده نفر را به شورا معرفی کرد، در همین زمان بود که استاد ربانی به پاکستان آمد. حکمتیار که تا این زمان ادعا می کرد، جنرال عبدالکریم مستغنی از دست کمونست ها آزرده است و کودتایی را علیه داودخان ترتیب می دهد، در آن وقت ما فهمیدیم که این مسئله صحت ندارد و دروغ است و کودتایی در کار نیست.این کشاکش با حکمتیار، موجب شد که عده ای از ما، از حکمتیار بریده و به استاد ربانی بپیوندیم. دوباره باهم یکجا شدیم، قاضی امین در رأس بود. حکمتیار، استاد ربانی، حقانی، مولوی محمدنبی و دیگران در این جمع بودند. قاضی امین که آمد، بابر، ملک یونس، وکیل احمد خان پاکستانی به ایتالیا رفتند و استاد ربانی به عربستان سعودی و ترکیه رفت. حکمتیار می گفت: «استاد ربانی را باید از جمعیت بیرون کنیم.» در همین زمان بود که انجنیرجان محمد گم شد، این حادثه همه ی ما را تکان داد، در پی این امر شایعات داغی پخش شد که انجنیر جان محمد با داود رابطه داشته است. صدای او را هم ضبط کرده بودند، به اصطلاح با این کار از او اعتراف گرفته بودند، که با داود در ارتباط بوده، جان محمد گفته بود: «مسعود هم با داود رابطه دارد.» این جا بود که به عمق فاجعه پی بردیم و فهمیدیم که توطئه چگونه شکل می گیرد.حکمتیار به سران پاکستانی ها گفته بود: «مسعود نمی گذارد ما کودتا کنیم.» من به خانه حکمتیار بودم که یک موتر پاکستانی آمد آنجا، مرا با خود به مرکز پولیس بردند، در آنجا با یک صاحب منصب کلو و بابر روبرو شدم، همین دو نفر حکمتیار را رشد و پرورش داده بودند، در همین زمان بود که انجنیر ایوب هم سر رسید، ما به عمق توطئه پی بردیم و تفنگچه های خود را کشیدیم. باید متذکر شوم که من همیشه دو تفنگچه به همراه داشتم، چه در افغانستان و چه در پاکستان، پولیس پاکستان تهدید ما را جدی گرفت و ما توانستیم از آنجا، جان سالم به در ببریم. این در حالی بود که با خبر شدیم، انجنیر جان محمد و دو نفر دیگر را شهید کرده اند. گفته می شد که به دستور بوتو، اشخاص فوق الذکر به حکمتیار تحویل داده شده و متعاقب آن سر به نیست شدند. خواسته ی حکمتیار این بود که من فرارکنم، ولی من استقامت کرده، تا کودتای ضیاء الحق آنجا ماندم.
س: می گویند مردم پنجشیر با قیام شان در سال های اول جهاد یعنی سال 1358-1979 میلادی در کنار تان ایستادند، قیام مردم از کجا شکل گرفت، شما چطور اعتماد مردم را جلب نمودید و نبرد مسلحانه ی مجاهدین چگونه شروع شد؟ج: در جوزای 1358- 1979 میلادی از طریق نورستان آمدیم پنجشیر. گرچه گروه های دیگر هم در پنجشیر کار کرده بودند، در گام اول من لیست تمام اقوام و دهات پنجشیر را یادداشت کردم. و به هریک از نخبگان و موی سفیدان نامه نوشتم، تذکر دادم که چقدر تفنگ و چند نفر دارید. آن طرفی که خط مرا می خواند، یعنی کلان قریه، خیلی زود با من تماس گرفته می شد. من شب و روز کار می کردم، کارت عضویت می فرستادم. با وجودی که در دره ی پنجشیر حزب اسلامی و حرکت انقلاب هم روی مردم کار کرده بودند، ولی من با مردم ارتباط مستقیم برقرار کردم. ابتدا از منطقه ی سفید چهر شروع کردیم. شب ها هم کار می کردیم، مردم از قریه های مختلف به ما مراجعه می کردند که چقدر تفنگ دارند و چند داوطلب. در این وقت دولت ترکی از حضور و پویایی ما در پنجشیر با خبرشد. دولت بین مردم بومی تفنگ توزیع می کرد، بی خبر از این که آن هایی که از دولت تفنگ گرفته بودند با ما در ارتباط بودند.یک روز چند جیپ را دیدم که به طرف ولسوالی دشت ریوت می رود، در علاقه داری آن جا جنگ شده بود، فوراً تصمیم به نبرد مسلحانه گرفتم، ریش سفیدی مرا دید، گفت: «ما آماده باش در کنار شما هستیم.» حاجی ظاهر آمد پیش من در سفید چهر در آنجا چند نفر خلقی را گرفتیم و به خنج آمدیم و از آنجا به عمرض رفتیم و سپس به خارو رسیدیم. در بالای دره ی پنجشیر جنگ بود و گروه ما در همین منطقه، به کمین نشستیم. سلاح های ما چند قبضه تفنگ موشکش و چند بمب دستی بود، همین که نیروهای دولتی را در تیررس خود یافتیم، چند بمب دستی به طرف شان پرتاب کرده و تیر اندازی کردیم، آنها به ما تسلیم شدند، در این عملیات از نیروهای دولتی یک نفر زخمی شد.نیروهای کمونیست به سرعت به سراغ ما آمدند تا نیروهای ما را قلع و قمع کنند. تا به خود مان آمدیم دیدیم که نیروهای دولتی با په پشه روی ما ضربه می کردند، ما نیز به آنها امان نداده و تیر اندازی را شروع کردیم، زدوخورد ادامه پیدا کرد. فکر کنم شب شده بود. طی این عملیات یک نفر شهید داشتیم که از منطقه ی متا بود و یک نفر را که زخمی شده بود، ملاملنگ (ملا جلیل) که نمی دانست آن زخمی، خودی است و یا دشمن، سر او را روی زانو هایش گذاشته بود، تا اینکه سر معلم عزیز گفت: او از نیروهای خلقی است.همان شب مردم با بیل و چوپ و کلنگ به ولسوالی یورش بردند. مجاهدین باید مردم عصبانی را همراهی مر کردند. چرا که می دانستم، حملات دسته جمعی تلفات بیشتر به همراه دارد.گلستان صدا کرد: «آمر شما کیست؟» بعد گلستان گفت: «یک بچه ی جوان آمر شان است.»من به مردم گفتم از خارو بالا بروید و از پشغور هم. در ولسوالی زنه جنگ شد. کمونست ها سخت مقاومت می کردند، در اطراف ولسوالی زنه تانک مستقر بود، مصطفی می خواست تانک را با راکت بزند ه من به طرف بردیم (نوعی تانک زرهی) فیر کردم که به هدف اصابت نکرد.صبح زود جنگ از نو شروع شد، شکست خوردیم، نتوانستیم مواضع نیروهای دولتی را تسخیر کنیم. به این دلیل که تجربه ی کافی نداشتیم. دراین احوال متوجه شدم که نیروهای ما روحیه ی شان را از دست داده اند و باید من ابتکار می کردم. مصطفی را کنار کشیدم و گفتم: «باید این جا را بگیریم.» بعد به مجاهدین گفتم: «پنج نفر فدایی می خواهم.» از بین چریک های جوان، امان و ابراهیم و مصطفی، داوطلب شدند، زیکویک (مسلسل سنگین ضد هوایی) دشمن مواضع ما را هدف قرار می داد. در حالی که یکعده از مجاهدین رو در رو با کمونست های می جنگیدند، پنج فدایی پیشروی کردند، آخرین موشک را فیر کردم. مصطفی چند بمب دستی به داخل ساختمان ولسوالی زنه پرتاب کرد، تعدادی از نیروهای دشمن کشته و زخمی شدند و بقیه مجبور به تسلیم شدند. در آن زمان فقط گدامحمد کلاشنکوف داشت.
س: در جنگ های پی در پی و چهل روزه ی تابستان 1358-1979 میلادی چند ولسوالی را آزاد ساختید و چند نفر تلفات داشتید؟ج: ما تا هنوز کاملاً برای نبرد با نیروهای دولتی آمادگی نداشتیم، در حال سازماندهی مجاهدین بودیم که جنگ از طرف کمونست ها در دشت ریوت بر ضد ما آغاز گشت.جوزای 1358-1979 بود، علاقه دار آنجا فیض محمد شور، با نیروهایش به قریه دشت ریوت که مجاهدین در آنجا بودند، یورش آورده و درگیری ای شروع شد، زدوخورد شدیدی در گرفت، این اولین نبرد ما بود، بعد از کشته شدن علاقه دار، جنگ به پایان رسید. در این جنگ چند سرباز هم کشته شدند، از مجاهدین یک نفر تلفات دادیم، به نام کریم الله. در اینجا بود که مردم با مجاهدین همراه و همگام شدند. ما با کمک مردم خشمگین، توانستیم کل پنجشیر را آزاد سازیم.تلفات نیروهای مجاهدین در جنگ های چهل روزه چشمگیر نبود. بعد از پنجشیر، بولغین تا سالنگ را آزاد ساختیم و در خزان همان سال در تپه ی سرخ شکست سختی خوردیم، تلفات زیادی را متحمل شدیم، چون از یک طرف سلاح های ما اندک و غیره قابل مقایسه با سلاح های نیروهای مسلح ترکی بود. از طرفی دیگر، من در تپه ی سرخ از ناحیه ی پا زخمی شدم. بازهم نیروهای دولتی درپی دستگیری ام بودند. من از طریق کوه با کاکا تاج الدین به دره ی پنجشیر آمدیم.
س: آیا پهلوان احمدجان هم در نبردهای چریکی شرکت فعال داشت؟ج: نه، پهلوان احمد جان به عنوان یک پهلوان در بین مردم محبوبیت داشت، او با داکتر نجیب و کارمل رفیق بود و می خواست در داخل دره ی پنجشیر پایگاه داشته باشد.
س: در کوه سرخ شکست خوردید، زخمی شدید، آیا نا امید نشدید؟ج: اوایل خزان بود، جنگ دوام پیدا کرد، ما از پنجشیر بیرون آمدیم، یک قطعه ی کوماندوی، تحت فرماندهی یک افسر به نام سرورخان به جبل السراج و به کوه سرخ رسیدند. من بایست با بیست تا بیست و پنج نفری که همراه داشتم، تعرض کردیم، ضربه ای به آنها زده و به کوه سالنگ رفتیم و بعد آمدیم شتل و به در بند به نیروهای دولتی مستقر در آنجا حمله کردیم. به من گفتند، قومندان امین و ابراهیم با خلقی ها سازش کرده و می خواهند تسلیم نیروهای دولتی شوند. جریان را جویا شدم که حقیقتاً قصد تسلیم شدن دارند، ظاهراً موضع درست می کنند.ما در کوه سرخ بودیم، امان و زمردبیگ پایین رفتند. امان شینده بود که سربازی گفته: آمدند، امان هم رگبار نموده بود، زمردبیگ اسیر و اعدام شد، ما به نقاط کوه حاکم بودیم و شاهد آن صحنه. بمب های دستی را آماده کردیم و با یک اشاره، بمب ها را به طرف موضع سربازان دولتی انداختیم، پنجاه نفر از سربازان شان کشته شدند. یکی از مجاهدین من نیز شهید شد، ما پنجاه میل کلاشینکوف به غنیمت گرفتیم، ما در مواضع خود بودیم، بازهم نبرد ادامه داشت که من در همان جا زخمی شدم.
س: می گویند، بعد از شکست تپه ی سرخ اولین جلسه را در دشت ریوت درخانه ی حاجی متین برگزار کردید، چند نفر بودید؟ج: بعد از شکست در کوه سرخ به پریان رفتیم. در آنجا آموزش جنگ های چریکی را شروع کردیم. باز در پشغور جنگیدیم و شکست خوردیم، مجاهدین نورستان به کمک ما شتافتند ولی کاری از پیش نبردند و برگشتند. قومندان ذبیح الله نیز از مزارشریف به پنجشیر آمد تا مجاهدین را یاری دهد.ما دوباره در دشت ریوت در خانه ی حاجی متین دورهم جمع شدیم، پانزده نفر بودیم، قسم یا کردیم و به پریان رفته و تعلیمات چریکی را ادامه دادیم.
س: خزان سال 1358-1979 میلادی به پریان یعنی به تل آب رفتید، منظورتان از سفر به این نقطه ی دور افتاده چه بود؟ج: پس از شکست های پی در پی، جنگ های چهل روزه، به کوتل رفتیم. در غارها و سوف ها زندگی می کردیم. ولی تعلیمات نظامی ادامه داشت. مصطفی، مجاهدین را آموزش می داد. بعداً مصطفی، در حین ساختن بمب دستی در تل شهید شد. مولوی صاحب داد می گفت: «این جهاد پیروز می گردد.»
س: آیا گاهی ترس هم به سراغ شما می آمد؟ج: طبعا.ً
س: شما به چه انگیزه می جنگیدید؟ چه آرمانی در سر داشتید؟ج: من به خاطر دین و رهایی انسان از چنگال استعمار - به هر شکلی که باشد- جنگیدم و می جنگم.
س: در اواخر سال 1358، یعنی برابر به تجاوز ارتش سرخ به خاک و طن، هیئتی از کابل به سر پرستی قاضی جدیر جهت مذاکره به پنجشیر آمده بود، ما حصل آن دیدار چه بود؟ج: شوروی ها به داخل کشور آمده بودند. پهلوان احمدجان نزد نجیب رفته بود؛ رفتن او نوعی بهانه و ترفند بود، چون همین که احمدجان از نزد نجیب با سلاح و مهمات برگشت، قرارگاهی برپاکرد. ما او را دستگیر و زندانی ساختیم، او باید عادلانه محاکمه می شد. ولی هیئت مذکور - قاضی جدیر و دگروال عبدالرزاق- تأکید داشتند که باید احمدجان خیلی زود آزاد گردد. و همچنین به من گفتند: «باید تسلیم شوی.» من گفتم در باره ی احمدجان باید با مردم مشورت کنم، سه هفته به من وقت بدهید تا با مردم سه ولسوالی مشورت و دیدار داشته باشم.نجیب طی نامه ای به من اخطار داده بود، من نامه ی نجیب را به مردم نشان دادم. مردم اظهار آمادگی کردند. نجیب می خواست مرا فریب دهد. چون متوجه شدیم که پشت سر هیئت نیروهای شان را به منطقه گسیل داشتند. هیئت دوباره آمد و بی نتیجه رفت. گفته می شد که جدیر در برگشت با نجیب مشاجره کرده و به دستور نجیب جدیر را به قتل رساندند.
س: از اولین حمله ی کاروان نظامی شوروی به دره ی پنجشیر به تاریخ 19 حمل 1359 برابر به 8 اپریل 1980 چیزی به خاطر دارید؟ این عملیات چگونه بود؟ج: گفتم که نجیب موضوع پهلوان احمدجان را بهانه قرارداد، احمدجان در شابه بود، من هم در شابه بودم. حمل 1358-1980 میلادی در پارنده جنگ بود. من آمدم به جنگلک. دیدم هلیکوپتری آنجاست و یک موترهم در آتش می سوخت. گفتند عظیم موترهای شوروی ها را به آتش کشیده است.داکتر عبدالحی و بیرنگ در کوه بودند، آنها را با خود بردم. در پارنده نجم الدین با قوای روسی خوب جنگیده بود. در پریان و در تل جنگ شدیدی بین قوای روسی و مجاهدین صورت گرفته بود- مجاهدین در نقاط حاکم کوه مستقر بودند- در منطقه شیوه محمد ابراهیم و گروهش می جنگیدید، در رخه و دره پارنده، جنگ با نیروهای روسی به اوج خود رسیده بود. و در شابه قومندان گدامحمد به آخر کاروان نظامی قوای شوروی حمله کرد. شوروی ها شکست را پذیرفتند. پل استحکامات آنها به جای ماند، نیروهای شوروی فقط توانستند اجساد کشته شدگان را برجای نگذارند. در این عملیات صد میل کله کوف از دشمن به غنیمت گرفته شد.تاکتیک ما در این تهاجم وسیع و جنگ نابرابر، این بود که به تمام نیروهای چریکی دستور دادم در قرارگاه های کوهی خود بمانند، و به نیروهای شوروی اجازه دهند تا بالای پنجشیر یعنی تا پریان و خاواک بروند و همین طور هم شد. گرچه جمعاً تعداد مجاهدین ما به صد نفر می رسید. ولی مردم انگیزه داشتند، مجاهدین جامه ی شهادت پوشیده بودند و پیروز شدیم.
س: جریان آتش بس در سال 1383-1983 میلادی از طرف چه کسانی و به وسیله ی چه کسی به شما ابلاغ شد، از طرف سپاه چهلم چه کسی بود و سر انجام در چه منطقه ای توافق این آتش بس به امضا رسید؟ج: شوروی ها در سال 1361-1982 میلادی دو حمله ی وسیع را در پنجشیر طراحی و اجرا کردند.حمله ی اولی را که پشت سر گذاشتم. نامه ای از ببرک کارمل به من رسید که طی آن به من التیماتوم داده بود. اهمیتی به آن ندادم و نماینده اش رفت و حمله ی دوم شروع شد، خیلی شدید بود. نیروهای دشمن بین چهارصد تا پنجصد نفر در خارو کشته دادند، و چهار صد نفر هم اسیر گرفتیم.جنرال شهنواز تنی در این جنگ شرکت داشت و فرار کرد. در همین سال نیروهای دولتی و شوروی ها در اعنابه و پشغور قرارگاه نظامی درست کردند؛ چرا که عبور و مرور قطار های حمل و نقل شان در این مناطق در خطر بود. و این قرارگاه ها از پایگاه های مهم شوروی محسوب می شد.نزدیک زمستان بود. ما از نیروهای فدایی استفاده کردیم، چهل نفر فدایی با محمد پناه از آب رخه به داخل گارنیزیون رفتند. تانک های مستقر در آنجا را منهدم کردند و ضربات سختی به نیروهای ارتش سرخ وارد کردند.به اعنابه رفتم، یک عملیات را طراحی کردیم، یک عملیات انتحاری [شهادت طلبانه]، در این عملیات مجاهدین باید وارد خیمه های شوروی ها می شدند، اطراف چادرها مین گذاری نشده بود، عملیات اجرا شد. در این حمله ی انتحاری1 یک نفر شهید دادیم.در این زمان جمعه خان از حزب اسلامی در اندراب راه بندان ایجاد کرده بود، راه تدارکاتی را بسته بودند، در پنجشیر قحطی آمده بود، شوروی ها پی درپی حمله می کردند. بازهم مردم و مجاهدین فشارها را هم از جانب مجاهدین - حزب اسلامی- و هم از طرف ارتش سرخ تحمل کردند.زمستان بود، من در نولیچ بودم. گفتند ولسوال داوود آمده و حامل پیامی است. او را آوردند پیش من. پاکتی از طرف سپاه چهلم (یکی از لشکرهای مهم ارتش سرخ) همراه داشت، در آن نامه پیشنهاد آتش بس شده بود. من فکر کردم؛ در آن شرایط باید جلو تلفات گرفته شود. باید مجاهدین پایگاه های خود را در دره های پنجشیر (بیست و دو دره ی استراتژیک) مستحکم می کردند. در مورد پیشنهاد آتش بس، من باید با علماء مشورت می کردم، که این کار را هم کردم. مولوی ها فتوی دادند و از آنها خط گرفتم و بعد برای مذاکره با نمایندگان سپاه چهلم، اعلام آمادگی کردم. در طی مذاکره با نمایندگان سپاه چهلم، آنها شرایط ما را پذیرفتند و ما نیز از آنها را، که نباید بر روی کاروان های شان در مسیر سالنگ جنوبی آتش بگشاییم. در کل، ما از این آتش بس سود بیشتری بردیم که بعداً نمایندگان سپاه چهلم به آن امر اعتراف کردند.در همین شرایط به وجود آمده، ما توانستیم جمعه خان را در آن زمستان، در اندراب خلع سلاح کنیم که جمعه خان نزد شوروی ها رفته بود.دور دوم مذاکرات ما با شوروی - در زمان چرنینکو- صورت گرفت. در حالی که ما با خبر شدیم که نمایندگان سپاه چهلم، که با ما بر سر آتش بس مذاکره کرده بودند، توسط مقامات قوای شوروی زندانی شده بودند و به آنها گفته شده بود که با دشمن سازش کردید ولی در دور دوم مذاکرات به توافق نرسیدیم و جنگ ها از نو شروع شد.
س: گفته شده که ورقه ی آخرین توافقنامه را در حضور جنرال روسی چلیپا کشیدید، چرا؟ج: در دور دوم مذاکره، یک ماده اضافه شده بود، و آن اینکه باید لیست سلاح ها معلوم و قید گردد. گفتم باید مشوره کنم. دو هفته وقت کشی کردم. بعد من مسلح با تفنگ و تفنگچه برای مذاکره رفتم. عصبانی شدم و روی کاغذ را چلیپا کشیدم، با یک جنرال شوروی هم بگومگو و مشاجره کردم. بعدش آن ها آن ماده را حذف کرده و آتش بس، شش ماه دیگر تمدید شد.
س: در سال 1362-1983 میلادی شوروی ها در قرارگاه قول شابه از طرف شب، کوماندو پیاده کردند که قومندان شاه نظر و تعدادی از چریک هایش را در صوف غافلگیر کرده بودند، از این عملیات چیزی به خاطر دارید؟ج: در هنگام شب شوروی ها در آن نواحی کوهستانی نیرو پیاده کرده و از دو طرف صوف پیشروی می کنند. شاه نظر و افراد دیگر که از داخل صوف از وضعیت در دام افتادن شان با خبر می شوند، به ترتیب بیرون می روند و طی زدوخوردی کشته می شوند و تعدادی در داخل صوف به شهادت می رسند. در آن حمله، دشمن نقشه ی دقیقی ریخته بود و با عمل به آن نقشه، تعداد سی و دو نفر را در قرارگاه قول شابه به شهادت رساندند.
س: گفته می شود، چندین بار به جان شما سوء قصد شده، از آن جمله به وسیله شخصی به نام کامران، آیا وی از طرف نجیب الله مأمور سوء قصد به جان شما شده بود؟ج: کامران از طرف داکتر نجیب رییس خاد رژیم کمونیستی مأموریت داشت تا مرا از بین ببرد. ولی خودش آمد و خود را معرفی کرد، اعتراف نمود و گفت: «این همان تفنگچه ای است که من باید کار محول شده ام را در مورد شما عملی می کردم.» کامران را رها کردم و حالا در خارج از وطن - در آلمان- زندگی می کند. پس از آن چندین توطئه ی دیگر کشف شد.
س: در جنگ، اطلاعات حرف اول را می زند. شما چطور و از چه کانالی، از حملات گسترده ی قوای شوروی با خبر می شدید؟ج: ما با ریاست کشف وزارت دفاع رژیم کمونیستی ارتباط داشتیم. یکی از آن افراد به نام میرتاج الدین با ما در تماس بود. جنرال خلیل رییس کشف نیز در همین ارتباط توسط دولت دستگیر و تیر باران شد. جنرال های شوروی هم با ما در تماس بودند که از نام بردن آنان امتناع می ورزم. به خصوص جنرال های اوکراین.
س: بعد از ختم دوره ی یک ساله ی آتش بس، اولین عملیات علیه نیروهای مجاهدین در پنجشیر در کدام سال اتفاق افتاد؟ج: در تاریخ دوم ثور 1363 برابر به 22 اپریل 1984 جنگ شروع شد. در این سال نشانه هایی از بازگشت به یک برداشت کاملاً نظامی دیده می شد. اما، این بار با ارتشی جنگنده تر، تجهیزات پیشرفته تر وتصمیم قاطع و بی سابقه برای نابود سازی کامل مجاهدین آماده شده بودند. شوروی در این عملیات 21 اپریل 1984 خود شان جنگ را در پنجشیر تشدید کردند. راه های مواصلاتی ما را قطع کردند.
س: در کدام نبرد بیشترین تلفات را مردم و مجاهدین در پنجشیر از طرف نیروهای مقابل، متقبل شدند؟ج: از سال 1358-1979 میلادی که با کمونیست ها درگیر شدیم تا سال 1361-1982 پنجصد نفر شهید داشتیم، در سال 1363-1984 میلادی فقط چهار نفر شهید نظامی داشتیم.
س: جنرال گروموف و جنرال وارینکوف، عملیات های نظامی را از کجا رهبری می کردند. کدام شان با شما در ارتباط بودند؟ج: مرکز عملیات و تصمیم گیری شان در دارالامان بود. در مواقع اضطراری توسط نماینده ها و طرفداران داخلی شان خاد با ما تماس می گرفتند.
س: در سال 1361-1982 میلادی شوروی ها در ملسپه صبح زودتر نیرو پیاده کردند و شما در سرک بازارک بودید، چگونه نجات پیدا کردید؟ج: تا جایی که یادم است، صبح زودی، در سال 1361-1982 میلادی، من مثل همیشه از خانه بیرون آمدم، شوروی ها فکر می کردند من در بازارک هستم، بر این تصور آنها نیروهای زیادی را توسط هلیکوپتر در بازارک پیاده کردند، مجاهدین آنجا نبرد را شروع کردند، در روز بسم الله خان همراهم بود. نیروهای شوروی نه تنها نتوانستند مرا دستگیر کنند. بلکه تلفات زیاد را هم متحمل شدند.
س: در سال 1364-1985 میلادی، شوروی ها بار دیگر در ملک خیل کوماندو پیاده کردند، آیا هدف شان دستگیری شما بوده و شما هم آنجا بوده اید؟ج: من همانجا بودم، تصادفاً صبح زود بر آمدم. قوای شوروی زمانی در ملک خیل کوماندو پیاده کرد بودند که من به عبدالله خیل رسیدم، در آن زمان نیز هدف شان دستگیری من بود.
س: شورای نظار به چه منظوری و در چه سالی تشکیل شد؟ج: شورای نظار در سال 1362-1983میلادی، به منظور بسیج و تنظیم مجاهدین به وجود آمد. هدف ما از تشکیل شورای نظار این بود که نظام جدیدی را باید به وجود می آوردیم، تا سوق، اداره و جهت دادن به آرمان های ما را در نظر داشته باشند.
س: می گویند شما در طی آتش بس، به جز پنجشیر، پنج پنجشیر دیگر نیز ساخته اید، می شود آن ها را نام ببرید؟ج: در اندراب، خوست و فرنگ، اشکمش، نهرین و کشم پایگاه های منظم داشتیم که خارج از دره ی پنجشیر قرارداشتند.
س: می شود عملیات خیلاب و به خصوص عملیات کوماندویی انجیرستان را به روشنی بیان کنید؟ج: نجیب تازه به قدرت رسیده بود، هیئتی را نزد من فرستاد، من روی همه ی پیشنهادها و حرف هایش خط بطلان کشیده و به آن جواب منفی دادم. اواخر سال 1365-1986 میلادی چند روز به عید مانده بود- عید فطر- من در تخار بودم که گشت کشاف ها (طیارات شناسایی) شروع شد. یک تعداد از مجاهدین به رخصتی رفته بودند، تعداد شصت هفتاد نفر مسلح بیشتر نداشتیم. که در دره ی "انجیرستان" بمباران شدیدی شروع شد. از بمباران های مکرر متوجه شدم که این بمباران حمله ی وسیعی را در پی خواهد داشت. گرچه دره ی"خیلاب" وسیع است و تانک ها نمی توانستند به آن دره تعرض کنند- می توانستیم به دره های مجاور برویم- ولی ماندیم.به مجاهدین گفتم که در تپه های مجاور پشت سنگ های عظیم، موضع بگیرند، همانطور که فکر می کردم، حمله ی وسیع دشمن شروع شد، تعداد زیادی هلی کوپتر پس از پایان بمباران، آسمان آنجا را پوشاند، موقع پیاده کردن کوماندوها بود. در همین موقع که هلی کوپترها روی تپه ها داشتند نیروهای شان را دیسانت می کردند، مجاهدین روی تپه ها در کمین بودند، در ابتدا سه هلی کوپتر را زدند، نیروهای پیاده شده ی شوروی، زیر آتش مسلسل های مجاهدین کشته می شدند. در آن تپه ها "سید یحیی"، "محمد غوث" (که بعد ها شهید شد)، "مسلم" و دیگر مجاهدین مستقر شده بودند.در یکی از هلی کوپترهای منهدم شده، جسد بازمانده ی یکی از جنرال های شوروی بود. اسناد و نقشه های این عملیات به دست ما افتاد، ما از نقشه ی عملیات دشمن آگاه شدیم. چون بیش از صد و پنجاه نفر کشته شدند، نقشه خود را تغییر دادند.ما می خواستیم "خیلاب" را پایگاه درست کنیم. قرارگاه "پشغور" را گرفته بودیم، دیدیم جنگ در پنجشیر متوقف شده، شب رفتیم به پریان، از مردم خدا حافظی کردم و گفتم که به پاکستان می رویم، هدف ما از این کار، دادن اطلاعات غلط به مامورهای خبر رسانی بود تا خبر را به شورویها برسانند."احمد ولی" نیز نامه ای را به ماموری (مامور دو جانبه) داده بود که متن آن چنین بود: «ما انبارهای سلاحی را که داشتیم، تمام سلاح ها را جابجا کردیم و صندوق های آن را آتش زدیم.»شب سردی بود، آتش روشن کردیم، بچه ها به دور آتش نشسته بودند، از افراد "سید ابراهیم" هفت نفر شهید شده بودند. چون طیاره های دشمن آتش را دیدند، به "نمک آب" رفتیم و در آن جا نیز با نیروهای ارتش سرخ درگیر شدیم.
س: از اجلاس بزرگ قوماندان ها- قوماندان های سراسر کشور- در "شاه سلیم" بفرمایید که به چه منظوری بود؟ج: این اجلاس بزرگ قومانان ها که در برج میزان سال 1369-1990میلادی در "شاه سلیم" تشکیل شد، بدین منظور بود که استراتژی ما در آن شرایط ایجاب می کرد که قبل از سقوط کابل- پس از خروج نیروهای شوروی- قوماندان ها دور هم جمع شوند، یک استراتژی واحدی اتخاذ کرده و برای سقوط رژیم "نجیب"، عملیات های هماهنگ، برای گسترش جنگ ها در اطراف شهر های بزرگ، انجام شود. با این هدف، کسی را وظیفه دادم تا قوماندان "عبدالحق" را ببیند و همچنین با دیگر قوماندان ها تماس برقرار شد.همه ی قوماندان ها از این پروسه استقبال کردند که باید شورایی برقرار گردد. پاکستانی ها(آی.اس.آی) از تشکیل این اجلاس و اهداف و استراتژی آن واهمه داشتند، با قوماندان ها تماس برقرار ساختند، رییس I.S.I (استخبارات) پاکستان هم آمد. او می خواست طرح های خود را به ما بقبولاند، طرح حکمتیار نیز با پاکستانی ها هماهنگ بود، با I.S.I به نتیجه ای نرسیدیم. ولی قوماندان ها در این اجلاس بزرگ به توافقی رسیدند، فیصله بر این شد که "عبدالحق" رییس باشد، من گفتم "مولوی حقانی" باشد. گفتند باید برویم "اسلام آباد"، رفتیم اسلام آباد نزد "اسلم بیگ" (جانشین وزیر دفاع پاکستان) . در این اجلاس طرح ما این بود که طی عملیات های هماهنگ از ولسوالی ها (فرمانداری ها) به سوی شهر ها، حرکت کنیم. در صورت تسخیر شهر ها، برای پیشگیری از "انارشی" در شهر ها و اداره ها، اردوی منظمی را تشکیل دهیم و همچنین تشکیل واحد های اداری و مدیریت، از اهداف برجسته ی دیگر این اجلاس بود.در نتیجه، پس از آن اجلاس، در سال 1370-1991میلادی، حقانی و عبدالحق، خوست را فتح کردند. در تابستان 1370-1991میلادی مجاهدین خطه ی شمال، در یک عملیات گسترده شهر خواجه غار را فتح کردند.
س: پس از خروج نیروهای شوروی کدام شهر یا ولایت (استان) توسط مجاهدین فتح شد؟ج: اولین شهری که بعد از خروج ارتش سرخ به دست مجاهدین افتاد، شهر طالقان بود، ما این شهر را بعد از جنگی خونین گرفتیم.
س: آقای حکمتیار در طول سال های جهاد و هم پس از آن به اختلافات دامن می زد؟ج: قدرت طلبی و افزون خواهی حکمتیار، باعث و بانی "خانه جنگی" و ظهور طالان گردید.
س: آیا بهتر نبود، در زمان خروج نیروهای شوروی، ازقبل، رهبران تنظیم ها، برنامه هایی برای تصرف کابل، نیروهای ضربتی برای امنیت و دیگر شهر ها، کادر های مجرب اداری، تکنوکرات های موجود و غیره را، آماده و یا تربیت می کردند، تا هم از هرج و مرج و هم از چور و چپاول جلوگیری می شد؟ج: من در مرحله ی جنگ های حساس و استراتژیک بودم، شوروی ها رفته بودند، نجیب آخرین تلاش هایش را می کرد تا سر پا بایستد، حکمتیار توسط جنرال تنی کودتا کرده شکست خورده بود، و باز در صدد کودتا بود، مجددی می گفت: «دو روز دیگر نجیب سقوط می کند»، من گفتم: «دو سال دیگر نجیب سقوط خواهد کرد.» چرا که کارها خام بود، رهبران آمادگی نداشتند. برنامه ای برای خود از قبل تدوین نکرده و پیش بینی های لازم به عمل نیامده بود تا چه کارهایی باید بکنند.اول باید امنیت شهر کابل تامین می شد، بعد تشکیل حکومت موقت، تشکیل مجلس موسسان و سپس جامعه به سوی انتخابات آزاد سوق داده می شد. آن گاه بود که یک حکومت مقتدر مرکزی، می توانست جلو اهداف شوم استعماری پاکستان را بگیرد. آن وقت بود که ارتش ملی ما از هم فرو نمی پاشید. به طور مثال قومندان قوای مسلح هرات رؤفی به من گفت: «هرات را به کی تسلیم کنم؟» گفتم: «به اسمعیل خان» حکومت نجیب در حال فروپاشی بود، باید یک وحدت ملی، یک اتحاد واقعی بین رهبران به وجود می آمد تا این فجایع به وجود نمی آمد.
س: در زمان حکومت چهار ماهه ی استاد ربانی، چه گروهی و از کجا جنگ را علیه دولت شروع کرد؟ج: حزب اسلامی حکمتیار، از چهار آسیاب کابل را موشک باران کرد و دوستم از داخل کابل.
س: عبدالعلی مزاری چه خواست های انجام نشدنی داشت که در کودتای 11 جدی (دی) 1372-1993میلادی، در کنار حکمتیار و دوستم ایستاد؟ج: اختلافات از آن زمان شروع شد که رژیم نجیب در حال سقوط بود، به گروه های دیگر گفتم که باید شورایی تشکیل بدهیم. اول محمد اکبری در رأس هیئت بود. می گفت: «می باید با نجیب کنار بیاییم»، در رأس هیئت دومی، کاظمی بود که هردو می خواستند با دولت نجیب سازش کنیم. جنرال مؤمن ارتباطی ما بود. وحدتی ها با حسام الدین متحد شدند و اعلام کردند که «شهر مزار شریف آزاد شد.» با دوستم هم متحد شدند. به اختلافات دامن زده شد. ما چهاریکار را گرفتیم و به آنها گفتم که بگذارید کار سیاسی بکنیم: «حکومت موقت و سپس انتخابات.» که این از آرزوهای دیرینه ام بود و حق طبیعی مردم. مزاری می گفت: «من باید صدر اعظم شوم و دوستم وزیر دفاع باشد.» از خواسته های انجام نشدنی مزاری یکی حکومت خود گردان در هزاره جات بود.
س: اگر بین شما و حکمتیار اتحاد واقعی به وجود می آمد آیا باز هم طالبان ظهور می کردند؟ج: اگر حکمتیار با ما صادق می بود، طالبی به وجود نمی آمد.
س: حکمتیار کنفدراسیون «افغانستان- پاکستان» را می خواست، آیا طالبان هم همین هدف را دنبال می کنند؟ج: حکمتیار، میاطفیل (رهبر جماعت اسلامی پاکستان) و پاکستان این (کنفدراسیون افغنستان- پاکستان) یکی از اهداف شان بود. وقتی "پیتر تامسن" این موضوع را مطرح کرد، من فوراً رد کردم و حالا هم رد می کنم.
س: چطور شد، پس از عقب نشینی از کابل، تصمیم به مقاومت بر ضد طالبان را گرفتید؟ج: وقتی که از کابل عقب نشینی می کردیم، به این فکر بودم که باید مقاومت کنم. من در خیرخانه بودم. اول تانک ها را از کابل کشیدیم، بعد نیروهای مسلح را. در خیرخانه می خواستیم مقاومت کنیم. با دوستم، خلیلی و دیگر دوستان، شورا کردیم. ولی دیگر دیر شده بود. آن بود که به پنجشیر آمدیم. آمادگی گرفتیم. طالبان تا دالان سنگ به پیش آمده بودند. ملابهشتی سرکرده ی شان بود. پس از انفجار دالان سنگ (اول دره ی پنجشیر سفلی) طالبان تلفات سختی را متحمل شدند و سپس تعرض و حمله ی نیروهای ما شروع شد که آنها را تا دروازه ای کابل راندیم.
س: نقش زنان را در جامعه چگونه می بینید، آیا دوست دارید زنان کشور ما تحصیلکرده باشند؟ج: چرانه، زنان نیمی از پیکره ی جامعه ی بشری هستند، در جامعه ی مدنی، حق و حقوقی دارند. زنان کشور ما در دوران جهاد دوشادوش ما در صحنه ایستاده بودند، فداکاری ها کردند. من در دوران جهاد، زنان زیادی را دیدم که در شرایط سخت، زیر بمباران های دشمن به ما نان می پختند، جان فشانی می کردند. ما مخالف بازگشایی مکاتب دخترانه نیستیم.
س: شما که تا به حال دو دهه از عمر شریف تان را صرف جنگ و مبارزه کرده اید، به نظر شما چه نوع حکومتی در افغانستان ایده آل است؟ج: یک حکومت دینی که براساس رأی عمومی مردم به وجود بیاید: جمهوری اسلامی. افکار قبایلی ملاعمر با ما تفاوت کلی دارد. در جامعه ی ما زن حق رأی دارد، زن می تواند کاندید شود، به کارهای اجتماعی مشغول گردد. ما با تلویزیون و سینمای سالم مخالف نیستیم.
س: در طول جنگ نه ساله با ارتش سرخ، تعداد تلفات مجاهدین به چند نفر می رسد؟ج: ما جمعاً در حدود هزار و پنجصد (1500) نفر از مجاهدین شهید دادیم و شاید سه تا چهار هزار نفر اهالی پنجشیر بر اثر بمباران ها و جنگ های شدید، شهید شده باشند.
س: تاکی می جنگید؟ج: تا رسیدن به قله ی آزادی، تا رسیدن به یک کشور آزاد با صلح پایدار و افغانستان یکپارچه و متحد.۲
پاورقی:
1: هدف از عملیات انتحاری یا شهادت طلبانه، در گفتار شهید احمد شاه مسعود، که در آن زمان اجرا کنندگانش به نام فدایی یاد می شدند، آنچه امروز به نام عملیات انتحاری یا شهادت طلبانه مرسوم شده، و بیشتر با بستن مواد انفجاری به بدن اجرا کننده عملیات یا به هر شکلی که کشته شدن اجرا کننده ی عملیات را به صورت عمدی از سوی خودش در بر می داشته باشد، نیست، بلکه هدف اجرایی یک عملیات پر مخاطره علیه دشمن است که احتمال شهادت در آن بالاست، نه اینکه فدایی خود دست به انفجار یا کشته شدن عمدی خود بزند.2. گفتگوی احمد شاه فرزان با احمد شاه مسعود به تاریخ 15/3/1378 برابر به 5/6/1999، تحت عنوان (تارسیدن به قله ی آزادی) به نقل از کتاب «مردی استوار و امیدوار به افق های دور»، صفحات 74-98، به اهتمام: احمد شاه فرزان و انجنیر توریالی غیاثی، از انتشارات ترانه، چاپ اول، بهار 1379.

لهجه شناسي بخشي از گويشهاي خراساني ايران زمين در تاجيكستان


گسترده زبانها و گويشهاي ايران بزرگ
در حال حاضرزبانشناسي ايران داراي تعداد بسياري آثار علمي مربوط به تحقيق لهجه هاي زبان پارسي تاجيكستان است . بخشي از اين آثار مقالاتي هستند كه در آنها فقط بعضي از خصوصيات يك لهجه مطرح شده است و در كتابهاي ديگر گروهي از لهجه ها مورد تحقيق جامع قرار گرفته اند . اولين آثاري كه به آموختن لهجه هاي تاجيك سرو كار داشتند , قبل از انقلاب اكتبر ايجاد شدند . كتابها و رسالات دانشمنداني از قبيل "و و گريگوريف" يا " ا ا سيميونوف" يا "پ ك كوزنتسف" و ديگران پايه اي براي آموختن لهجه هاي تاجيك گذاشتند .
دوره نوين ترقي زبان شناسي تاجيك از سال 1924 پس از تشكيل جمهوري تاجيكستان آغاز شد . ابتداي اين دوره با نام پرفسور "اي اي زوربين" بستگي دارد . آثار علمي او براي ترقي لهجه شناسي در تاجيكستان تاثير فراوان داشت . اثر وي به نام رساله اي درباره لهجه يهوديان سمرقند كه در سال 1928 در مجله ايران چاپ شده بود , به نمونه اي مبدل گرديد كه همه لهجه شناسان از آن پيروي كردند . يكي از وظايف مهم زبان شناسان آن دوره اين بود كه زبان ادبي و زبان عاميانه را به يكديگر نزديك كنند . زبان زنده مردم سرچشمه اي بود كه از آن كلمات و اصطلاحات نو براي توانگري زبان ادبي اقتباس مي شد . زبان شناسها بايد اين مساله را بررسي و تعيين كنند كه چه چيزي مربوط به زبان عموم مردم است و چه چيزهايي فقط متعلق به لهجه هاي محلي است . به اين منظور پرفسور "م س اندريو" و گروهي از همكارانش با پرسشنامه , آثاري جمع آوري كردند كه بر اساس آنها كتاب شرح مختصر بعضي خصوصيات لهجه هاي تاجيكي در سال 1930 تاليف شد . مولف اين كتاب جمع خصوصيات مشخص لهجه ها را در نظر گرفته و آنها را به دو گروه يعني گروه لهجه هاي شمال غربي و گروه لهجه هاي جنوب شرقي تقسيم كرده است . از سال 1309 به بعد همه دانشمندان شوروي بررسيهاي خود را بر اين پايه قرار دادند .
يكي از اولين تاجيكهايي كه تحقيقات علمي در لهجه شناسي كرد , دانشمند با استعداد لطف الله بزرگ زاده بود كه بعدا در جبهه جنگ ميهني قهرمانانه جان باخت . او در سالهاي 1310 تا 1318 مقالاتي راجع به لهجه هاي گروه شمال غربي نوشته بود . نخستين مقاله او تحت عنوان "شيوه تاجيكان چهل گزي" منشتر گرديد . در اين مقاله يكي از لهجه هاي تاجيكان وادي فرغانه مورد بررسي قرار گرفته است . اين نخستين اثري بود كه راجع به لهجه تاجيك به زبان تاجيكي تاليف شد . بزرگ زاده پس از آموختن لهجه چهل گزي به تحقيق لهجه تاجيكان وارخ پرداخت كه نتيجه اين تحقيقات را در مقاله شيوه وارخ منتشر نمود . غير از مقالات مزبور رسالات زير نيز به قلم وي نوشته شده است :
1 – درباره شيوه هاي "اشت چست كاسان"
2 – شكلهاي فعلي چند شيوه بخشهاي شمالي
3 – شيوه لنين آباد
4 – نمونه شيوه هاي تاجيكي وادي فرغانه
5 – بعضي از خصوصيات زبان اهالي سمرقند
دوره سوم ترقي زبان شناسي تاجيك بعد از جنگ جهاني دوم آغاز شد . در اين دوره اثرهاي زيادي مربوط به لهجه شناسي به وجود آمد . در سال 1327 در شهر دوشنبه كتاب پرفسور عابد جلالوف به نام مناسبات بين شيوه تاجيكان چست و زبان ادبي تاجيك و در سال 1330 , اثر پرفسور باباجان نياز محمدوف تحت عنوان شيوه تاجيكان شهركان بادام به طبع رسيد . براي لهجه شناسي تاجيك آثار " و س رستارگويوا " كه مرتبا از سال 1304 انتشار مي يابند , از نظر سبك كار اهميت فراوان دارند , زيرا كه لهجه شناسان تاجيكستان در تحقيقاتشان از اين سبك استفاده مي برند . در سال 1327 عده اي از دانشمندان با رهبري پرفسور زوربين از طرف شعبه تاجيك فرهنگستان علوم اتحاديه شوروي براي آموختن بعضي از لهجه هاي جنوب شرقي به ولايت كولاب اعزام شدند و بر پايه قسمتي از تحقيقات اين هيات , كتاب "ر ل نيمينوا" به نام شيوه هاي تاجيكان كولاب ( گروه شمالي ) در سال 1335 در شهر دوشنبه تاليف و منتشر گرديد . در همان سال كتاب "ل و اوسپنسكايا" تحت عنوان شيوه قرع تاغ , كه در آن يكي از لهجه هاي تاجيكان مقيم وادي حصار مورد مطالعه قرار گرفته است به چاپ رسيد .
در سال 1338 براي تكامل و توسعه تحقيقات لهجه شناسي در انستيتوي زبان و ادبيات فرهنگستان علوم تاجيكستان شعبه مخصوص لهجه شناسي گشايش يافت . از آن هنگام تاكنون كتابهاي زير به وسيله اين موئسسه چاپ شده اند :
1 – لهجه هاي تاجيكان بخش بوستانليق جمهوري ازبكستان , به قلم بانو ق ط طاهروا , 1959
2 – لهجه هاي قراتگين , به قلم ا ز روزنفلد در سال 1960 , در اين اثر گروهي از لهجه هاي تاجيكان جنوب شرقي مورد بررسي قرار گرفته است .
3 – شيوه هاي تاجيكان بخش پايسون به قلم م ه همراقولوف در سال 1961 . اين اثر مثل كتاب ق ط طاهروا لهجه هايي را كه تحت تاثير نمايان زبان ازبكي قرار دارند مورد مطالعه قرار داده است .
4 – لهجه هاي تاجيكان وادي حصار به قلم ل و اوسپنسكايا در سال 1962
5 – لهجه هاي تاجيكان مست چاه به قلم ا ل خروموف در سال 1962 . در اين كتاب گروهي از لهجه هاي ساكنان وادي قسمت بالاي رودخانه زرافشان مورد تحقيق قرار گرفت . يكي از خصوصيات اين لهجه ها آن است كه بسياري از كلمات سغدي را تاكنون حفظ كرده اند و برخي از اين كلمات در اشعار رودكي ديده مي شوند .
توضيحي پيرامون سغدي : منسوب به سغد که نام سرزميني ايراني است درآسياي مرکزي و زبان سغدي بدانها منسوب است .زبان سغدي. زبان قديم شهر سمرقند درخراسان بزرگ ايران است اين زبان بوسيله اسناد و ادبيات وسيع خود که هم در سرزمين اصلي سغد بدست آمده و هم دربسياري از مستعمرات سغدي که در همه آسياي مرکزي تا سرحدهاي چين امتداد داشته بخوبي شناخته ميشود. پيش از کشف اسناد کلمه سغدي در مورد زبان بکار نميرفت بلکه آن را فقط بر مردمي اطلاق ميکردند که مرکز آنان شهر سمرقند بوده است.
ابوريحان بيروني در آثارالباقيه اسامي ماههاي سغدي روزهاي سغد و منازل قمر را بدان زبان نقل کرده است و اسناد موثقدر تصحيحهاي نامهاي مزبور بسيار مورد استفاده است.لغات سغدي. مانند ديگر نامهاي ايراني در توضيح و تبيين ريشه لغات فارسي و شکل آنها بسيار کمک ميکند.خط سغدي. بدو شکل بما رسيده که از يک عهد هستند و نه بيک صورت.بيشتر اسناد بخط متاخران نوشته شده و اين همان است که نخست درمتون بودايي که داراي طومارهايي که از آسياي مرکزي مخصوصا ازتوئن هوانگ آورده نوشته شده است.خط سغدي با خط پهلوي کتيبه ها مشابه است و نيز با خط معمول نسخخطي با خط پالميري‚ آرامي‚ پاپيروس و همچنين با خط سرياني تشابهدارد.منشاء خط سغدي خطي است سامي شمالي که بدسته خط پالميري و نبطي و غيره ملحق ميشود و اين دسته خطوط موجب پيدايش اشکال مختلف پهلوي مخصوصا الفبايي که سغدي خوانده ميشود گرديده است.
حكيم نظامي گنجوي
چو دير آمد آواز مرغان بگوش از آن مرغ سغدي برآور خروش
در همه اين آثار علاوه بر اطلاعات فونتيك , دستوري و لغوي نمونه هايي از لهجه ها نيز آورده شده است .
مقالات بسياري نيز مربوط به لهجه شناسي تاجيك در صفحه هاي مجله اخبار شعبه فنهاي جمعيتي فرهنگستان علوم تاجيكستان و روزنامه معارف و مدنيت چاپ شدند . در سالهاي اخير , شعبه لهجه شناسي , لهجه هاي بررسي نشده از جمله از لهجه هاي وادي فرغانه و لهجه هاي قسمت غربي قراتگين و لهجه تاجيكان شهر توز در جنوب تاجيكستان را مورد تحقيق قرار داده است .
يك كارمند علمي جوان مشغول آموختن لهجه هاي تاجيكي عربهاي مقيم آسياي مركزي است . به طوريكه معلوم شده اكثر عربهاي آسياي مركزي به زبان تاجيك تكلم ميكنند . در نتيجه تحقيقات هايتهاي اعزامي كه هر سال به ماموريتهاي علمي مي روند , آثار بسياري جمع آوري و برنامه تحقيق لهجه ها در آينده تنظيم شده است . لهجه شناسان تاجيكستان تصميم دارند در آينده نزديك آثار جدي علمي درباره گروههاي لهجه هاي تاجيك به وجود آورند و همچنين به زبان پارسي نيز اهميت ويژه اي قائل شوند . در عين حال فرهنگهاي لهجه ها نيز ترتيب داده خواهد شد . در تحقيقات لهجه هاي مردمي كه در محيط دوزباني زندگاني ميكنند , دقت مخصوص به مناسبات بين زبانها نيز خواهد شد .
مساله تقسيمات گروههاي تاجيكي هنوز حل نشده است . تا سال 1340 تمام لهجه هاي تاجيك بر اساس خصوصيات مشخص به سه گروه تقسيم مي شدند :
1 - گروه شمال غربي كه اكثريت لهجه هاي تاجيك تاجيكستان شمالي و ازبكستان را در بر ميگيرد .
2 – گروه مركزي كه لهجه ورزاب و بعضي از لهجه هاي وادي حصار به آن داخل مي شوند .
3 – گروه لهجه هاي تاجيكستان جنوب شرقي .
در كنگره بين المللي خاورشناسان در مسكو ( 1339 ) خانم " و س رستارگويوا " پيشنهاد كرد كه لهجه هاي زبان تاجيك به چهار گروه تقسيم شوند . به عقيده وي اين گروهها عبارت است از :
1 - گروه شمالي .
2 – گروه مركزي كه لهجه هاي ساكنان قسمت بالاي زرافشان و رشتان و ساخ را در بر ميگيرد .
3 – گروه جنوب يعني لهجه هاي بدخشان و كولاب .
4 – گروه جنوب شرقي يعني لهجه هاي درواز .
تحقيقات عميق تر گروههاي لهجه ها , اصلاحاتي در تقسيمات موجود وارد خواهند ساخت . ضمن آموزش لهجه هاي تاجيك , تحقيقات زبانهاي پاميري نيز با موفقيت انجام مي يابد . شايان توجه است كه اكنون دانشمندان محلي كه براي آنها اين زبانها مانند زبان مادري هستند , به اين مسائل مشغول گرديده اند . در سال 1341 كتاب دادخدايف تحت عنوان تحقيقاتي درباره فونتيك تاريخي زبان شغناني و در سال 1342 كتاب كرم شايف , به نام لهجه باجو زبان شغناني و مجموعه مقالات مربوط به زبانهاي پاميري و تاريخ زبان تاجيكي درشهر دوشنبه چاپ شدند .
تاليف دستور زبان برتنگي هم به زودي انجام خواهد يافت . تا سال 1374 دو فرهنگ بزرگ و مهم زبانهاي پاميري يعني فرهنگ زبان شغناني و فرهنگ زبان برتنگي بايد ترتيب داده مي شدند . نويسنده اين سطور از اول سال 1342 مشغول بررسي و مطالعه زبان يغناني كه از بقاياي زبان سغدي است , هستم . در جريان كار بسياري از كلمات سغدي كه هنوز از طرف دانشمندان ديگر قيد نشده اند , جمع شدند و در نتيجه تحقيقات مزبور بايستي كتابي درباره وضع معاصر اين زبان نوشته شود . تمام كارمندان شعبه لهجه شناسي توجه مخصوص به جمع آوري نامهاي جغرافيايي و محلي مبذول مي دارند .
چنان كه معلوم است , نامهاي جغرافيايي سرچشمه مهمي براي آموزش تاريخ ملتها هستند . مثلا به واسطه تحقيق نامهاي قديم كه در قسمت بالاي زرافشان شنيده مي شوند , بعضي از خصوصيات لهجه هاي سغدي را كه قرنها در اينجا معمول بوده ميتوان تعيين نمود

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه

هیچ چیز سخت ترازدوری پدر ازفرزندش به خصوص فرزند دختر که مونس پدرش قراره باشه نیست دختری که پدر تاکنون فقط صدایش را آنهم ازپشت تلفن شنیده است خدایا فراق همه عاشقان را پایان ده وهیچگاه بین پدر ودختری درهیچ جای این جهان جدایی مینداز

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

مادر

زيباترين واژه بر لبان آدمي واژه "مادر" است. زيباترين خطاب "مادر جان" است. "مادر" واژه ايست سرشار از اميد و عشق. واژه اي شيرين و مهربان که از ژرفاي جان بر مي آيد. تقديم به مادر که سرودن از عشق بدون او هدر دادن واژه است و بس.
براي آنكه هيچ وقت ذره اي از خوبي هايش را سپاس نتوانم گفت:اين روزها، روز توست. اما اي كاش مي دانستيم كه هر روز،روز توست. از تو نوشتن، قلمي توانا و هنري بيتا را طلب مي كند كه مرا توان آن نيست. تو بزرگتر از آني كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسماني ات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت و رفيع تر از آني كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم مادر.چه كنم كه بيان حق شناسي سزاوارانه ات را ندارم.انديشه قاصرم و قلم الكنم ناتوانتر از آني است كه بتواند فرشته اي چون تو را بستايد يا به اداي تكليف چشمه اي از درياي والا مقامت را بشايد مادر. چه كنم كه توشه اي بيش از اين در چنته ندارم پس سخاوتمندانه همين دلواژه هاي نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانه هاي لرزانم بنشان مادر.گفتن از كسي كه مدار روح اتگيزترين گل واژه ها در زيبا ترين نوشته ها ،شعرها،قصه ها، سرودها و سخن وري و همه هنرهاي عالم بر محور خورشيد است چه سخت مي بايد.به راستي چگونه مي توان از عالم آدم سخن گفت اما از سمبل همه ي زيباي هايش يعني تو روي برتافت مادر.چگونه بدون الهه هستي بخش وجود تو بايد دل باخت و دلدار بود، ائين مهروزي آموخت و رسم پاكبازي فرا گرفت؟ گونه رفيق توفيق شد و صبوري پيشه كرد و ارج شرف را ميزان زد؟ زنگار روح و جسم را شست و راز روح پرنياني آدمي را بر شاخسار گلستان خلقت دريافت؟تنها نه به خاطر بهشتي كه به زير پاي توست. نه به خاطر نسلي كه زاده ي توست. نه به خاطر لالايي هاي دلنوازت. نه به خاطر سرشت مهرآگيني و عشق ورزيت. نه به خاطر قلب پاكبازت و زيبايي نازكي خيالت و يا تردي روح دلنوازت. نه به خاطر خونواره ي چشمان اشكبارت. نه به خاطر ... تو را مي ستايم، بلكه مغرورانه منتت را مي كشم. دوسستت دارم و بر تو مي بالم مادر. مي خواهم بداني كه بهار آرزوهايم به كرم ميزباني كريم تو گل افشاني مي شود و رزق و روزي ام از بركت دعاي خلوت تو رونق مي گيرد و خزان روياهايم تنها به جفاي غفلت از تو فرا مي رسد مادر. كاش مي توانستم به خون خود قطره قطره بگريم تا سرسپردگي هم را به خود باور كني و سبزي همه عمرم را فداي يك تار موي سپيدت كنم مادر.كاش نقاب سينه ام را مي شكافتي و به قلبم كه از خون دل توست، مي رسيدي و در واقعيت كوچك من ، حقيقت بزرگ خود را مي يافتي مادر.كاش عمود كمرم مي شكست تا عصاي كج شمشاد قامت خميده ات باشم مادر.و اي كاش............ ......... ...
اميدوارم همه مادرهاي دنيا سالم و شاد باشند و همه ي مادرهاي رفته جنت مكان و خلد آشيان.

۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه

سرزمین ناداری و شادی

یحیی مجد
چهره قدیمی شهر دوشنبه و نمای معماری روسی ساختمان ها و آسفالت کهنه خیابان ها، تصویری از شهری متروکه و جنگ زده برایم تداعی کرد. اما همین خیابان های به ظاهر مرده، آراسته اند به درخت های سر به فلک کشیده که گویی به نشانه احترام به مهمان و خوش آمد گویی از جای برخاسته و سر تعظیم فرود آورده اند.
این خیابان ها به همت رفتگران شهرداری (که همگی زن هستند) بستری فراهم کرده اند برای تردد مردمی دل زنده، شاد و پر از جنب و جوش و هیاهو که گویی هیچ غم دنیا توان در هم بردن چهره آنها را ندارد.
به نظر می رسد که تاجیک ها بیشتر به جای حسرت برای چیزهایی که ندارند، لذت از چیزهایی را که دارند، سرلوحه زندگی خود کرده اند. برخلاف برخی کشورهای دیگر که در هر محفل و مجلسی صحبت از سیاست و بررسی مشکلات اقتصادی و اجتماعی و بطور کلی نداشته ها بسیار گرم می باشد، محافل تاجیک ها با گپ های دوستانه و یاد دوران خوش گذشته و شکر نعمت ناچیز و بطور کلی داشته ها سپری می شود. گردش و پیاده روی در بازارهای دوشنبه بسیار لذت بخش است.
در خیابان ها نیز پیاده روی رواج دارد، ولی از تماشای ویترین مغازه ها که فعالیت مورد علاقه من است، خبری نیست. به ندرت می توان مغازه ای یافت که ویترین داشته باشد. تنها از روی تابلو بایستی تشخیص داد که این مغازه چه نوع کالاهایی را عرضه می کند. بازارها و مغازه ها هم در هنگام غروب تعطیل کرده و شهر را به حالتی بی زیب (نازیبا) و کسل کننده در می آورند.
در دوشنبه به دلیل این که مردمی از شمال و جنوب و غرب و شرق را در خود جای داده، شاید به درستی نتوان توصیفی درست و جامع از چهره و طرز لباس پوشیدن تاجیک ها ارائه داد. بطور کلی تاجیک ها دارای چهره ای گندمگون و گاه روشن با موهای قهوه ای، مشکی و قرمز، چشم هایی درشت در میان پلک هایی باریک، مژگانی بلند، ابروهایی پهن و بینی هایی خوش فرم و متنوع هستند.
عمدتا افراد میانسال و سالمندتر دندان هایی از جنس طلا یا پوشش طلا دارند که درخشش آنها به هنگام صحبت کردن و خندیدن، هر چند حس خوبی را به من منتقل نکرد، اما به نظر نوعی ارزش به حساب می آید.
رسوم و ادیاندر تاجیکستان به وضوح همزیستی ادیان مختلف را دیدم. اکثریت مردم پیرو اسلام و اهل سنت و پیرو ابوحنیفه هستند. البته، شیعیان اسماعیلی نیز که از بدخشان پامیر به این شهر آمده اند، وجود دارند، و البته مسیحیان، زرتشتیان و غیره.
نکته جالب این که به هیچ وجه نمی توان گفت که کی مسلمان است کی بی دین! نوع پوشش دختران و زنان بسیار متنوع است: از لباس های بومی زیبای تاجیکی گرفته تا الگوهای اروپایی و وارداتی. در خیابان رودکی که یکی از خیابان های اصلی شهر است، می توان شاهد دو نوع هنرمندی بود: دست و دلبازی طراحان داخلی در طرح و رنگ و صرفه جویی طراحان خارجی در پارچه.
در لباس های محلی تاجیکستان می توان بازی رنگ های شاد و متنوع را شاهد بود که بر تن دختران نه چندان زیبا، جذابیتی خاص در ظاهر آنها ایجاد می کند. لباس هایی همچون کیسه که از گردن تا مچ پا را می پوشانند و یک پارچه بر سر که نه برای حفظ شئونات اسلامی، بلکه برای بستن مو استفاده می شود.
لباس رسمی و اداری مردها کت و شلوار و کراوات است و جوان ها از شلوار لی و انواع پیراهن ها و تی شرت های رایج در همه جای دنیا استفاده می کنند. جامه و تاقی (قبا و کلاه)، که لباس سنتی مردهاست، بیشتر توسط افراد پیرتر و روستاهایی ها استفاده می شود و در اصطلاح نسل امروزی نوعی بی کلاسی به حساب می آید.
بسیار گفته می شود که تاجیک ها معروف به مهمان نوازی هستند؛ این را با تمام وجود تجربه کردم. اما واقعیت این است که تا شما را به واسطه کسی نشناسند، نه تنها در دل بلکه در دیده ایشان نیز جایی ندارید.
در بسیاری موارد ردپایی از بی اعتمادی نسبت به خارجی ها در رفتار آنها احساس می شود، اما چنانچه به مهمانخانه (اتاق پذیرایی) تاجیک ها راه پیدا کنید، محال است از نان و عرق وافر و آش پلو و لغمان و سمبوسه و انواع تارت (شیرینی) و چای کبود (سبز) داغ و تلخ و کشمش سیاه و بادام و پسته کوهی، و در نهایت میوه هایی که خودشان برایتان پوست می گیرند و باید میل کنید، بی نصیب بمانید. پس از گرفتن (میل کردن) همه اینها و فقط هنگامی که احساس سیری می کنید، غذای اصلی از راه می رسد. اگر نگیرید، بی احترامی کرده اید.
به راستی، نمی توان حتی با شکم پر، دست رد به سینه این غذاهای اغواکننده و گناه آمیز زد. هر چه در سال گذشته با ورزش و روزه گرفتن و تحریم غذایی از جانب مادر و همسرم سعی بر کاهش وزن خود نمودم، احتمالا در دیدار مجدد، آنها مرا نخواهند شناخت.
ایران و زبانمردم تاجیکستان بسیار علاقه مند به ایران هستند و سفر به ایران برای بسیاری آرزوست. گوش دادن به موسیقی ایرانی در کوچه و خیابان، رادیو، تاکسی و اتوبوس و تنگم (مینی بوس های موش مانند تاجیکستان) بسیار رایج است. سی دی های ایرانی نیز، از جدیدترین آلبوم های آرش و منصور و چاوشی گرفته تا آخرین قسمت سریال حضرت یوسف که از نان شب واجب تر است، به وفور یافت می شود.
زبان، یکی از مهمترین ابزاری است که یک گردشگر باید در کوله پشتی خود پیش بینی آن را داشته باشد. همین زبان می تواند در عین حال که عامل پیشرفت امور گردد، سبب مشکلات فراوانی نیز باشد. هویت زبان فارسی تاجیکی در طول تاریخ سیاسی این کشور، دستخوش تغییرات فراوانی شده است. دانشمندان و زبانشناسان تاجیک بسیار تلاش می کنند تا گنجینه زبان فارسی را حفظ کنند.
اما زبان به اصطلاح کوچه و بازار، به وضوح متاثر از زبان شیرین تر روسی است. گویشوران تاجیک هر جا واژه ای کم می آورند، دست به دامن زبان روسی می شوند. و جالب تر این که برخی افراد که روسی اندک بلدند و روسی صحبت کردن را نشان باسوادی می دانند، هنگام روسی گپ زدن (حرف زدن) از زبان فارسی کمک می گیرند. و نیز گفته می شود که ما (تاجیک ها و ایرانی ها) همزبانیم.
ولی به مناسبت های مختلف و به هنگام بازدید از چند دانشگاه و کتابخانه و انجام برخی کارهای اداری، نه به دلیل تفاوت ظاهری، و البته به سبب اقليت بودن گویشی، برخوردی نامناسب و البته، نه از سر مهمان نوازی با من شد، دریافتم که از دیگر ابزاری که در کنار زبان در کوله پشتی جایش خالی است، اندکی دانش زبانشناسی است.
از لحاظ جامعه شناسی زبان، یکی از راه هایی که می توان در فرایند ارتباط موفق بود، عامل برتری زبانی است. در برخوردهای بعدی خود از زبان انگلیسی جهت آزمودن نوع ارتباط خود با افراد و پیشبرد امور استفاده کردم. نتیجه باور نکردنی، ولی قابل پیش بینی این بود که غریبه ها سعی در ایجاد ارتباط و انجام خدمت و ابراز ارادت به شیوه های مختلف داشتند.
بنابراین، در پاسخ به ادعای همفهمی زبانی تاجیک ها باید گفت که اولا همدلی از همزبانی بهتر است، و ثانیا این که تاجیکی یک گویش است از زبان فارسی، و این یکی از دلایل اختلال در ارتباط کلامی بین ایرانی و تاجیک هاست.
قلعه حصار و سامانیدوشنبه دارای چهار دروازه در چهار جهت شهر می باشد که قلمرو آن را مشخص می کنند. در یک روز یکشنبه از دروازه غربی به همراه یکی از بهترین دوستانم که در طول اقامت من در تاجیکستان محبت زیادی به من داشت، به سمت منطقه تاریخی حصار در بیست و پنج کیلومتری دوشنبه سفر کردیم.
قلعه حصار که هم اکنون از آن چیزی جز یک دروازه و دو برجک دیدبانی باقی نمانده، زمانی محل استقرار امیر بخارا در اوایل قرن بیستم و بعدها میدان اسب سواری، میدان بزکشی (نوعی بازی)، بازار و غیره بوده است. در کنار آن کاروانسرایی قرار دارد، که زمانی محل استراحت مسافران جاده ابریشم بوده.
در مقابل دروازه قلعه، آثارخانه ای (موزه) کوچک در داخل مدرسه ای که قدمت آن به قرن هجدهم باز می گردد، وجود دارد که در اتاق های کوچک آن می توان اندکی با لباس سنتی تاجیکستان، ابزار کشاورزی و مختصر سبک زندگی و شرح حال دانشمندان و بزرگان تاجیکستان آشنا شد. در کنار ورودی قلعه بنای یادبودی وجود دارد که عروس ها و دامادها به همراه دوستانشان همراه می شوند و با آهنگ و رقص در عکس های گرفته شده به یادگار می مانند.
از دیگر نشانه های تاریخی که مردم به آن بالیده و نماد غرور خود می دانند، مجسمه شاه اسماعیل سامانی است. میدان سامانی محل اجتماع مردم در جشن های مختلف از جمله عید سال نو میلادی است، و در پای تندیس سامانی، در کنار پارک استاد رودکی، صورت گیر(عکاس)ها در انتظار گردشگرانی هستند، که به سختی یافت می شوند.
تاجیکستان از جمله کشورهایی است که جذب توریست بسیار اندکی دارد. پس از ورود به کشور، هر فرد خارجی بایستی در فرایندی وقت و پولگیر، ثبت نام شود.
فقر آبرومندانهراهنمای جاهای دیدنی این کشور، که اماکن تاریخی فراوان و طبیعت بکر مناطقی چون کوهستان پامیر(که معروف به بام جهان است) را معرفی کند، در جایی یافت نمی شود. بطور کلی می توان گفت که تاجیکستان گمشده ای است در آسیای میانه، که شاید از دلایل عقب افتادگی عمرانی این کشور نیز همین باشد.
با وجود برخورداری از منابع غنی اورانیوم، کشتزارهای پهناور پنبه، منابع بالقوه فراوان آب شیرین و غیره این کشور تصمیم گرفته نوعی همزیستی مسالمت آمیز با مشکل فقر داشته باشد.
مردم به هنگام شب که در حال نگاه کردن برنامه مورد علاقه خود می باشند و برق ناگهان قطع می شود، از پدر دو فرد یاد می کنند؛ بر یکی رحمت می فرستند و بر دیگری لعنت. چرا کشوری با چنین مردم نیک و چنان منابع طبیعی و نیروی بالقوه تولید برق به دلیل آب فراوان، بایستی نیازهای اولیه خود را با محنت و منت در اختیار داشته باشد؟
بسیار کم پیش آمد که گدایی جلو مرا بگیرد و طلب پول کند، به هیچ وجه کسی را با لباس ژولیده و گداوار ندیدم. این تنها می تواند بیانگر فقر آبرومندانه و با شرافت باشد. شرافت تا حدی که زن های خانه دار جهت تامین حداقل های زندگی خود، با لباسی نارنجی جارو به دست گرفته و به نظافت خیابان ها مشغولند.
یکی دیگر از مواردی که به فقر این جامعه دامن می زند، سنت حسنه ای است که از زمان شوروی به یادگار مانده است: تعداد فرزندان زیاد. گفته می شود تاجیکستان دارای بالاترین نرخ رشد جمعیت در آسیای مرکزی است. در آن دوران به مادری که ده فرزند به جامعه تقدیم می کرد، سکه طلا، لوح افتخار و مستمری برای فرزندان اهدا می شد.
کشوری ناشناختهتا کنون کتاب های اندکی در باره تاجیکستان نوشته شده است و همگی سعی بر معرفی طبیعت و فرهنگ و آداب و رسوم مردم برای سیاحان و گردشگران نموده اند. قاعدتا تجربه یک فرد در برخورد با یک جامعه جدید، با فرد دیگر متفاوت است و این بستگی دارد به عواملی از جمله دانش فرهنگی، سطح انتظارات و توانایی هماهنگ سازی خود با آن جامعه فرهنگی و غیره.
کشور تاجیکستان نیز سرزمینی است کوهستانی و متنوع و صحبت در مورد طبیعت و فرهنگ و سبک زندگی و عادات مردم، کاری است بس دشوار. به نظر می رسد که باید تلاش های بیشتری در جهت شناساندن این کشور و جاذبه های توریستی آن صورت گیرد تا نه تنها سیاحان، بلکه گردشگران عادی نیز از سرتاسر جهان به تاجیکستان سفر کنند.

۱۳۸۸ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

نوروزستان

باقر معین
در زندگی شهری با امکانات رفاهی اش، و دسترسی به گل ها و میوه های بیرون از فصل، گویی دیگر میان بهار و زمستان مرزی نیست. اگر شما هم مثل من در جایی نسبتا کوهستانی بار آمده باشید که زمستان، زمستان باشد، بهار برایتان جشن بسیار واقعی تری می شود که از ته دل خوشحالی می آورد. آمدن بهار یعنی پایان راه های دشوار و لغزنده، یعنی فرصت بیشتر بچه ها برای بازی در خارج از خانه و دیدن گل ها و پرندگانی که آواز می خواندند تا چه رسد به خوراک رنگارنگ و پوشاک نو و عید دیدنی.
و این تجربه های شخصی است. بزرگتر که شدیم از برابری روز و شب در بهار یا اعتدال ربیعی سر درآوردیم و از واژه هایی مثل سعد و نحس آگاه شدیم و شنیدیم که برای هر فصلی و ماهی خاصیتی نوشته اند و هر روزی را برای کاری بهتر دانسته اند.
و بعد در شاهنامه خواندیم که جمشید نوروز را بنیاد کرد. خیلی بعدترها متوجه شدیم که جشن گرفتن در بهار به هزاران سال پیش برمی گردد- حتی پیش از زمانی که بابلی ها و آسوری ها روزهای هفته را تعیین کردند؛ و یاد گرفتیم که مردمان بسیاری در جهان، هر یک به گونه ای، در آغاز بهار آماده می شوند تا نوشدن روزگار را جش بگیرند. و بعد یاد گرفتیم که برابری بهاری را بسیاری از مردم دیگر دنیا با نام های گوناگون می شناسند.
افسانه و واقعیت درباره نخستین جشن های بهاری بسیار است. برای نمونه می توان از اعیادی یاد کرد که همه با بهار پیوند دارند: عید فصح یهودیان، عید قیام مسیح، شم النسیم درمیان مصریان و نـَی روز یا جشن سال نو در میان میلیون ها تن از قبطیان مسیحی مصری، با نیایش و ترانه های ویژه اش.
پس از رفتن به قفقاز و آسیای میانه بود که بیشتر فهمیدم فرهنگ ما چقدر با فرهنگ مردم آن منطقه به هم آمیخته است. هنگام گفتگو با مردم کشورهای همسایه حس می کنید که ملت های ترک و آریایی و ایرانی تبارکه قرن ها با هم و در کنار هم زیسته اند، ریشه فرهنگی شان به هم پیوند خورده و یکی شده است. از همین رو، امروزه ،هر یک به شیوه ای، به پیشواز این نو شدن طبیعت می روند.
در ایران که خاستگاه نوروز است، جشن نوروز در میان مردم، پیوسته از اهمیت بیشتری برخوردار بوده. اما در رسانه ها، شادمانی های مردمی کمتر نشان داده می شود و گاه آدم دچار شک می شود که نکند روز سوگواری است.
اما در کشورهای نو استقلال آسیای میانه، هر سال مردم و به پیروی از آنها حکومت ها به نوروز بیشتر روی می آورند و نوروز را به جشنی ملی بدل کرده اند که هر سال جلوه بیشتری می یابد. در میان کشورهای دیگر باید به خصوص از ترکیه یاد کرد که با شتاب به صف مشتاقان نوروز پیوسته است. گرچه در عراق و ترکیه، کردها وعلوی ها همیشه نوروز را جشن می گرفته اند. اما اکنون دولت ترکیه در تشویق نوروز گام هایی برداشته و عملا پیوند ترکیه را باکشورهای آسیای میانه در نوروز می بیند. امسال در نوروز، دولت ترکیه تلویزیونی را به زبان های ترکی به نام آواز برای کشورهای قفقاز و آسیای میانه آغاز کرد.
سفر به این کشورها، از این زاویه شگفتی هم می آورد که بیشتر مردمی که نوروز را جشن می گیرند، آگاهی دقیقی از تنوع آداب و رسوم یکدیگر درباره نوروز ندارند. از نوع آمادگی ها، نیایش نوروزی، نوع موسیقی و یا رقص و جلوه و صدا و شور و خوراکی های ویژه و ریزه کاریی که هرکدام برای نوروز دارند.
یکی دو هفته پیش بود که سازمان همکاری های اقتصادی موسوم به اکو در تهران جلسه ای داشت. یادتان هست که پیشترها ایران و ترکیه و پاکستان در سازمان عمران منطقه ای عضو بودند. آنها در سال ۱۹۸۵ اکو را درست کردند و در سال ۱۹۹۲ قزاقستان، قرقیزستان، ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان، افغانستان و آذربایجان هم به آن پیوستند. اتفاقا یکی از هدف های این سازمان، آشنایی های فرهنگی بیشتر مردم این منطقه با یکدیگر هم هست.
از روی کنجکاوی، در اینترنت جستجو کردم، و بیانیه دیدار اکو در تهران را خواندم. همان طور که حدس می زدم در آستانه سال نو اشاره ای به نوروز نشده بود. و دیدم از اتفاق روزگار، جلال طالبانی، رئیس جمهور عراق هم، که کرد است، به عنوان مهمان در این کنفرانس حضور داشته. از نگاه فرهنگی، چنین رویدادی کمتر پیش آمده و یا هرگز تاکنون پیش نیامده بود، که نماینده تقریبا بیشتر مردمان و همه کشورهایی که نوروز را در آن جشن می گیرند یک جا گرد هم آمده باشند.
با آمدن بهار و رسیدن جشن نوروز، طبیعت آدم دچار دگرگونی، نگاه ما به جهان خوشبینانه تر، نیروی تخیل ما شفافتر و سقف آرزوهامان بالاتر می رود.
شاید به همین دلیل بود که من هم به خودم گفتم که ای کاش حالا که همه این کشورها نوروز را به گونه ای جشن می گیرند، کسی در آن دیدار، به یاد نوروز می بود به عنوان پایه فرهنگی مشترک این کشورها، و به نمایندگان کشورهای حاضر پیشنهاد می کرد که به جای اکو، نام آن سازمان را "نوروزستان" بگذارند.
برای این کشورها، گویی هدف از تمرکز برهمکاری اقتصادی، دور ماندن از گزندهای ایدئولوژیکی است. از آن جا که نوروز هم از طبیعت بر می خیزد و با هستی انسان سروکار دارد، مرام و ایدئولوژی سیاسی نیست که دچار دگرگونی شود. از همین رو، چنین سازمانی، اگر کسی به فکرش باشد و با ظرافت و درک حساسیت ها عمل کند، می تواند نقش بسیار سازنده ای در آگاه کردن مردم این منطقه از فرهنگ و سنت های هم بازی کند. و در نزدیکی و همکاری های بیشتر میان مردم منطقه گام های عملی دیگری بردارد، همانگونه که اروپاییان برداشته اند.
آغاز نوروز به زمان باستان و بنا بر افسانه ها به جمشید شاه بر می گردد، اما همانند سال نو میلادی، امروز دیگر نوروز از آن همه کسانی است که آن را جشن می گیرند.
و نیز به یاد داشته باشیم که نوروز، تنها جشن نوپوشی و پرنوشی و بسیار خوری نیست؛ بلکه آن گونه که گفته اند فرصتی است برای پاکیزگی درون و نوسازی جان و روان. آن چه که ما در فرهنگمان به عنوان عرفان جمال و زیبایی می شناسیم، از عارفان و رازورانی سرچشمه گرفته که از همین بخش از جهان یعنی همین نوروزستان آمده اند تا فرمان های خشک و تنگ چشمی ها را تلطیف کنند.
با باز شدن پای هزاران مهاجر از این سرزمین ها یعنی از همین نوروزستان به قاره های دیگر، بسیاری از سنت ها وآیین های محلی و ملی نوروز، محور انجمن های فرهنگی، سمینارها و کنسرت ها شده و به گوشه و کنار جهان هم برده شده. برای مثال رقص های ایرانی و افغانی و کردی و ترکی و تاجیکی، که برخی از آنها در زادگاه خود جایی برای نمایش عمومی نمی بینند، در قاره های دیگر دوستاران فراوانی پیدا کرده اند.
سیاستمداران در کشورهای مغرب زمین، نیز، برای ارج گذاشتن به گوناگونی فرهنگی و نیز جلب آرای کسانی که نوروز را جشن می گیرند، کم کم دارند وارد این صحنه می شوند. آنها پیام شادباش نوروزی می فرستند و در جشن های نوروزی شرکت می کنند و در شوراها و مجالس خود می کوشند به نوروز رسمیت بدهند.
نخست وزیر سوئد به مناسبت نوروز پیام فرستاد و شهردار جدید لندن، کوشید برای نخستین بار در مرکز لندن نوروز را جشن بگیرد. ایالت اونتاریو در کانادا، روز اول نوروز را روز رسمی آن ایالت اعلام کرد. رهبران امریکا هم این سال ها پیام شادباش نوروزی می فرستند و در کاخ سفید سفره هفت سین می چینند. اما امسال آقای اوباما همه را با پیام نوروزی اش به مردم و رهبران ایران شگفت زده کرد. یکی از نمایندگان در کنگره آمریکا از نوروز رسما تجلیل کرد و از او حمایت شد.
در دنیای مجازی اینترنت، نوروز و گزارش های بسیار از پیشینه نوروز به زبان های گوناگون به خصوص در یوتیوب دیده می شود. بسیاری از ارایه کنندگان خدمات اینترنتی نیز، از جمله گوگل و مایکروسافت و یاهو در این سال ها، در صفحه اول خود آرایش ویژه نوروزی داشته اند.
گویی قطار نوروزستان در جهان مجازی به راه افتاده است. درباره اینکه آیا در جهان واقعی هم به راه خواهد افتاد حرف و سخن بسیار است. نوروزتان پیروز.